دیشب بیدلیل اومده بود تو خوابم...انگار بهار بود و مثل همیشه ما هنوز تو خونه مادربزرگ زندگی میکردیم. اومد کنار من نشست..من بوشو حس کردم. صداشو.. صورتش رو دیدم...رفت توی حیاط و صدای چکشهاشو شنیدم. دوباره غم دنیا ریخت توی دلم،..نگران انگشتهاش، نگران دستهاش، نگران چشمهاش شدم...
رفتم پشت پنجره چوبی اتاق، با همون پرده آبی گلدار و کاشیهای سفید شکسته، نگاه کردم توی حیاط...حیاط روشن بود وسرخ، مثل همون پاییزِ سال هفتادوسه که گریه میکردم،..درخت گردو، و یاکریمهای روی دیوار..همه چیز مثل قبل بود..بابا یه عالمه چوب ریخته بود وسط حیاط و داشت میز وصندلی میساخت..مهدی کنار حوض نشسته بود، مثل همون موقعها که لاغر و کوچک بود...من صورتم رو چسبونده بودم به شیشه سرد پنجره و زل زده بودم به صورت جدی بابا وسیگارِ گوشه لبش و مدادی که پشت گوشش بود..مامان وسط باغچه ریحون و شاهی میچید...مارال اون کنار لیلی بازی میکرد..همه چیز مثل قبل بود...نفسم تو سینه حبس بود و خیال میکردم اگر برم توی حیاط همه چیز تموم میشه..مث یه نقاشی آبرنگ که لیوان کنار دستت یهو خالی بشه روش...همینطور زل زده بودم به صورتش، صورتش که خسته بود...
از خواب که پریدم چهار صبح بود..صورتم انگار همونطور چسبیده بود به شیشه.. حتی نمیتونستم چشمامو باز کنم.. فقط صداش کردم..آروم.. بابا.. بابا...
بابا نبود، باز فراموش کردم که مرده بود.کاش رفته بودم توی حیاط..کاش دویده بودم پلهها رو پایین..کاش بغلش کرده بودم...کاش بوسیده بودمش..کاش هممون توی همون خواب میموندیم..همونطور که بودیم..همونطور، همونجا زندگی میکردیم.. و فراموش میکردیم بیدار بوده ایم. زنده بوده ایم...کاش..کاش رفته بودم...چقدر یادم رفته بود که پیرهن چهارخونه بهش چقدر میومد...چه یادم رفته بود که ما دوتا جوجه اردک داشتیم، چه یادم رفته بود نردبون آهنیی که میرفتم بالاش مینشستم و رد شدن ابرها رو نگاه میکردم...چه یادم رفته بود که ما چقدر خوشبخت بودیم.
خانه
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
همتون دروغگویین
(حرفهایی برای نگفتن)
چه یادم رفته بود...
نویسنده: مهسا - دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٥
کاش - کَسی - هنوز
.
بوسهی سردِ گچی
در زنجیرِ تن
چه یادم رفته بود...
آخ از این سه شنبههای لعنتی
شب شعر و اینا
و کور شوم، اگر دروغ بگویم
عمو نصرالله
ببخشیدآقا..
خانوم لنگ دراز شراگیم یک سرخپوست خوب با کافکا میخوابد الیزه زن سی ساله گاوخونی دیفال مستراح شمال از شمال غربی نابهنگام منصفانه سراب سوداستیز کنار کارما بیس چارم به اتفاق آدامس دود شده وقتی همه خوابند پرنده نیمه خودکار بی رودرواسی در سیاهی شب سرما را رها کن در قند قزلآلا سپینود میعاد در لجن لانگ شات بهناز میم اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من
خانوم لنگ دراز شراگیم یک سرخپوست خوب با کافکا میخوابد الیزه زن سی ساله گاوخونی دیفال مستراح شمال از شمال غربی نابهنگام منصفانه سراب سوداستیز کنار کارما بیس چارم به اتفاق آدامس دود شده وقتی همه خوابند پرنده نیمه خودکار بی رودرواسی در سیاهی شب سرما را رها کن در قند قزلآلا سپینود میعاد در لجن لانگ شات بهناز میم اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من

