همتون دروغگویین
(حرفهایی برای نگفتن)
کاش - کَسی - هنوز
نویسنده: مهسا - یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤
ابی داشت میخوند: وقتی دلگیری و تنها...غربت تموم دنیا...
تصویر دنیا تار بود.
حالم بد بود و بهزور میروندم. که برسم زودتر. فقط
غربت تموم دنیا، از دریچه ی قشنگِ...
انگار مدام تکرار میشد در ذهنم. بیاونکه ریپلی کنم. میخوند و ادامه پیدا میکرد.
میخواستم سیگار بکشم..اما نمیتونستم.
کاش پشت هیچ چراغ قرمزی نمیرسیدم. کاش هیچ چراغ قرمزی وجود نداشت.
کاش کسی هنوز خیلی نگرانم بود. اونقدر که خودمم نگران خودم میکرد.
نمیتونم، غریبه باشم، توی آیینه چشمات، تو بذار، که من بسوزم...
نمیتونم، نمیتونم...
فقط گاهی دور از انتظار، مامان میگفت اینقدر سیگار نکش، میخوای مثل بابات شی؟
خطوط صورتش وقتی اینو میگفت، سخت میشدند و نگاهش چیزی رو در من میبُرید
وقتی میگفت «میخوای مث بابات شی» ته دلم غنج میزد.
آره، کاش میشد، کاش مثل اون میشدم.
ایرانمنش تو اون یه باری که دیدمش این قصه رو گفت. وقتی پونزده ساله بوده. تو جبهه. با پیرمردی بداخلاق هم سنگر. پیرمرده خیلی سرفه میکرده و اینها هرشب دعوا سر سیگار کشیدنِ پیرمرد. شبی که پیرمرد داشته میرفته عملیات با هم قهر بودهان. پیرمرد که برنگشته، حتی جنازهش، رضای کوچک رفته تو کانکس، پاکت سیگارشو از زیر بالشش پیدا کرده( قول داده بوده نمیکشه پیرمرد).
میگفت نشستم و برای اولینبار یه دونه روشن کردم. یه پاکت رو کشیدم همونوقت. و ازون شب سیگاری شدم. سیگار بخاطر حال و روزش براش مطلقن ممنوعه. ولی حتی پیپ هم میکشه. میگه بدون دود نمیتونم زندگی کنم. ریههاش به گاس. اما..
تو بگو به این شکسته، قصههای بیکَسیتو، اضطراب و نگرانی،...
کاش کسی هنوز خیلی نگرانم بود..
کاش پشت هیچ چراغ قرمزی نمیرسیدم. کاش هیچ چراغ قرمزی وجود نداشت.
و مدام تکرار میشد.. نمیتونم، نمیتونم.. .
.
نویسنده: مهسا - سهشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩
همهی آنها که میبایستی میمُردند، مُردهاند. همهی آنها که به چیزی اعتقاد داشتند و همهی آنها که به خلاف آن چیز اعتقاد داشتند ـ حتی آنهایی که به هیچ چیز اعتقاد نداشتند و بدون اینکه بفهمند خود را در این واقعه گرفتار دیدند. همه مُرده، یکسان، خشکیده، بیهوده، پوسیده. و کسانی که هنوز زندهاند، به تدریج آنها را فراموش میکنند و نامهایشان را به اشتباه میگویند.
- ژان آنوی | آنتیگون
بوسهی سردِ گچی
نویسنده: مهسا - یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳
سه شب پیش بود که خریدمش. توی ویترین از بین اونهمه انگشتر و پلاک و سنگ و زنجیر بهم چشمک زد. رفتم و مث بچهها چسبیدم به شیشه و بهش زل زدم. بعدش مث مسخ شدهها رفتم تو و گفتم میخوامش. یه صلیب قلمسیاه که روش نگینهای ظریفی کار شده بود..فروشنده شاید بخاطر طرح چهرهام فکر کرد اقلیتم. گفتم مسلمانم ولی مسیح و مریم رو خیلی دوست دارم..
خیلی کم پیش میاد چیزی رو دوست داشته باشم، اما این زنجیر رو از وقتی به گردن انداختم احساس خیلی خوشایندی داشتم...هر وقت میرفتم جلوی آینه نگاهش میکردم، با دقت.
دیشب، دمدمای صبح بود که خواب عجیبی دیدم..در خواب آشفته و پریشان بودم..توی خونهای که همهجاش سفید بود. در و دیوار و اثاثیه..یا شایدم خالی بود..اضطراب و وحشت عجیبی داشتم. هیچی از خودم یادم نیست، اما یادمه که اون صلیب با زنجیر ظریفش به گردنم بود. کسی منو راهنمایی کرد و از پلهها بالا رفتم. کسی که میشناختمش. منو برد تو یه اتاق که دورتا دورش سنگهای سفید بود و دیگه هیچ. اشاره کرد به سقف که گچبریهای بسیار برجسته و مجسمهواری داشت. گفت اینجا دعا کن. آروم میشی.. و رفت. من دوزانو نشستم روی زمین و بهت زده زل زدم به اون نقش و نگارای سفید. مجسمه گچی مریم بود. با موهای خیلی خیلی بلند پیچ در پیچ که تاب خورده بود دور گردن و از سرشانههافرو افتاده بود و باز پیچ و تاب خورده بود تا پایین...صورتی با چنان ظرافتی که تابهحال هرگز ندیده بودم.زل زده به بودم به صورتش که انگار جون داشت یا شاید هر لحظه جون میگرفت و انگار بمن نگاه میکرد. من میدیدم که به من نگاه میکنه ... با اون چشمهایی که سفید بود و گچی ...حیرتزده به نگاهی که توی اون کاسه چشمها بود و نبود، خیره مونده بودم...یادمه حتی اینقدر بالا رو نگاه کرده بودم که گردنم درد گرفته بود...هم ترسیده بودم و هم ماتم برده بود. انگار هیچ لباسی به تن نداشتم. ناخودآگاه دست بردم به اون صلیب که توی گردنم بود و محکم فشارش دادم..چشمامو بستم و دوباره باز کردم..دیدم که اون صورت جون گرفته بود و با حیرت به چیزی که توی گردنم بود نگاه میکرد. بعد گردن کشید و جلوتر اومد. با ظرافت حلقه موهاشو تکونی داد و باز گردن کشید و پایینتر اومد...بهسمت من.. خشکم زده بود و غرق در ظرافت و زیبایی نگاه و خطوط سفید صورتش بودم..باز پاینتر و پایینتر اومد ودرست صلیب روی گردنم رو بوسید. بوسهای طولانی. لبهاش سرد بود...سرد وسنگین وگچی...ولی حسی که اون بوسه به تنم ریخت واقعن قابل توضیح نیست..همین الان انگشتام یخ کردهان و خیره موندهام به کلماتِ روی مانیتور..چنان آرامشی درونم احساس کردم که هرگز مانندش رو تجربه نکرده بودم..تمام تنم گر گرفته بود و میسوخت..انگار هرچه میخواستم داشتم. انگار دیگه نیازی نداشتم. انگار همه ترسها و تردیدها و سردرگمیها تموم شده بود. همه غمها و دلتنگیها. هرچیز آزار دهندهای که در وجودم بود.. و انگاراون آرامشِ مرگ بود...نمیدونم انگار روحم از گردنم مثل بخار آب بیرون میومد و من سبک و سبکتر میشدم..مث پر، مث باد...وقتی لبهای سنگین وسردش رو از گردنم جدا کرد، دقیقن همون لحظه از خواب بیدار شدم...دهانم خشک شده بود و تمام تنم سرد بود..دستهام به همون حالت کنار بدنم مچاله شده بود و تا نمیدونم چقدر بهتزده به سقفِ سیاه و تاریک اتاقم خیره مونده بودم...
در زنجیرِ تن
نویسنده: مهسا - شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٦
تصویرت توی صداها و اشباح متحرک اطراف بهسمت من میومد، با لبخندی که روی لبهات بود. و برقی که توی نگاهت داشتی. نمیدونستم که میشه اینقدر ساده دوست داشتن روشروع کرد. به سادگیِ آتیش زدن دونخ سیگار زیر بارون تند شبی که چیز زیادی ازش خاطرم نیست. من عاشق فکر کردن به اون شبم. عاشق فکر کردن به اون تصاویر گنگ و محو و خواب آلود. عاشقِ اینکه سعی کنم چیزهای بیشتری بهیاد بیارم.عاشق هزاران بار تصورِاون لحظهای که با انگشت روی دستم کشیدی و گفتی: خیسِ خیس شدهای. اون لحظهای که دستم رو توی موهات فرو بردم و نوازشت کردم. اون وقتی که پاهامو از کفشم درآوردم و توی آبی که از بارون زیر پامون جمع شده بود گذاشتم تا شاید مستی از سرم بپره...عاشق تصور اون لحظه که سوار ماشین شدم و ناامیدانه تا هرجا رو که میشد نگاه کردم تاشاید دوباره ببینمت اما تو رفته بودی...
به روزی فکر میکنم که بعد ازون شب برای اولین بار همدیگه رو دیدیم.. به اون شب که مست و گریان تا خونه رانندگی کردم..به تمام اون ساعتهایی که کنار هم روی اون مبل دراز کشیدیم و در سکوت به تاریکی خیره شدیم. به تو، که تمام بهانه گیریها و بداخلاقیها و اشکهای بی دلیل منو تحمل کردی. تو که خیلی خوب بودی. و حتی اگه میخواستی نمیتونستی بد باشی. به من که بد بودم.
میدونی؟ آدمها با خاطرهها زندگی میکنند. با خاطرهها زندهاند. شاید مفهوم عشق همین باشه.آدمها شاید گاهی تمام عمرشون روبا تصور و تنها تصورِ دوست داشتن یک نفر تباه کنند. شاید با یه خاطره کوچک و کوتاه سالها خوش باشند... نمیدونم. تعلق خاطری که بدونی، از همون اول اشتباهه... زندگی من پره از این دونستنها و ندونستنها، پره از اشتباهها و به فنا رفتنها.. ولی بازم ادامه میدم...
از همون اولین لحظه که دیدمت میخواستم که داشته باشمت و از همون اولین نگاه خودم اینو میدونستم... اونشب با تمام وجود تو روخواستم. با خودخواهی. و حاضر بودم برای بودنت هر مانعی رو از سر راهم بردارم. حتی با بیرحمی.هرگز بهیاد ندارم تو زندگیم چیزی یا کسی رو خواسته باشم و بهدست نیاورده باشمش....میدونستم اشتباهه اما نمیتونستم با خودم مبارزه کنم. هیچوقت نتونستم..
الان حتی نمیدونم چرا دارم اینها رو مینویسم... روزهای سختی رو در پیش دارم و احساس میکنم قدرت تحمل دوباره تنهایی رو ندارم... اما فکر میکنم بیشتر ازاین نباید ادامه بدم.بیشتر از این نباید فرو ببرمت... بیشتر از این نباید با من کشیده بشی به جایی که نمیدونم کجاست...
این راه آخر نداره...اگه میرم برای اینه که دوستت دارم. برای اینه که نمیخوام تباهت کنم. نمیخوام تموم شی.... ازینکه با من مثل یه عوضی رفتار بشه تمام بدنم میلرزه.. رنجیدهام...اما نمیتونم تصور تو رو از خودم عوض کنم.. بنابراین اجازه میدم ازم متنفرباشی....من تمام این نفرت رو میپذیرم..همون طور که عشقت رو قبول کردم. و اونو در قلبم نگه میدارم.
بزار تو آدم خوبهی قصه باشی و من، همون عوضیی که آخرش با خودخواهی و سنگدلی، رها میکنه و میره.
چه یادم رفته بود...
نویسنده: مهسا - دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٥
دیشب بیدلیل اومده بود تو خوابم...انگار بهار بود و مثل همیشه ما هنوز تو خونه مادربزرگ زندگی میکردیم. اومد کنار من نشست..من بوشو حس کردم. صداشو.. صورتش رو دیدم...رفت توی حیاط و صدای چکشهاشو شنیدم. دوباره غم دنیا ریخت توی دلم،..نگران انگشتهاش، نگران دستهاش، نگران چشمهاش شدم...
رفتم پشت پنجره چوبی اتاق، با همون پرده آبی گلدار و کاشیهای سفید شکسته، نگاه کردم توی حیاط...حیاط روشن بود وسرخ، مثل همون پاییزِ سال هفتادوسه که گریه میکردم،..درخت گردو، و یاکریمهای روی دیوار..همه چیز مثل قبل بود..بابا یه عالمه چوب ریخته بود وسط حیاط و داشت میز وصندلی میساخت..مهدی کنار حوض نشسته بود، مثل همون موقعها که لاغر و کوچک بود...من صورتم رو چسبونده بودم به شیشه سرد پنجره و زل زده بودم به صورت جدی بابا وسیگارِ گوشه لبش و مدادی که پشت گوشش بود..مامان وسط باغچه ریحون و شاهی میچید...مارال اون کنار لیلی بازی میکرد..همه چیز مثل قبل بود...نفسم تو سینه حبس بود و خیال میکردم اگر برم توی حیاط همه چیز تموم میشه..مث یه نقاشی آبرنگ که لیوان کنار دستت یهو خالی بشه روش...همینطور زل زده بودم به صورتش، صورتش که خسته بود...
از خواب که پریدم چهار صبح بود..صورتم انگار همونطور چسبیده بود به شیشه.. حتی نمیتونستم چشمامو باز کنم.. فقط صداش کردم..آروم.. بابا.. بابا...
بابا نبود، باز فراموش کردم که مرده بود.کاش رفته بودم توی حیاط..کاش دویده بودم پلهها رو پایین..کاش بغلش کرده بودم...کاش بوسیده بودمش..کاش هممون توی همون خواب میموندیم..همونطور که بودیم..همونطور، همونجا زندگی میکردیم.. و فراموش میکردیم بیدار بوده ایم. زنده بوده ایم...کاش..کاش رفته بودم...چقدر یادم رفته بود که پیرهن چهارخونه بهش چقدر میومد...چه یادم رفته بود که ما دوتا جوجه اردک داشتیم، چه یادم رفته بود نردبون آهنیی که میرفتم بالاش مینشستم و رد شدن ابرها رو نگاه میکردم...چه یادم رفته بود که ما چقدر خوشبخت بودیم.
آخ از این سه شنبههای لعنتی
نویسنده: مهسا - سهشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٩
باز از در اومدم تو بدون اینکه بهش نگاه کنم. لباسامو درآوردمو پرت کردم رو صندلی. میخواستم خودمو بندازم روی تخت ولی چشمم افتاد به بالش مچاله شدهام که از صبح همینطور افتاده بود لبهی تخت. روتختی مچاله. زیرسیگاری و پاکت خالی سیگار رو ملافهها. انگار همین چندلحظه پیش بود که از خواب بیدار شده بودم و بهزور خودمو کشونده بودم بیرون...دست انداختم توی کیفم و بدون اینکه نگاه کنم دنبال پاکت سیگارم گشتم. نشستم رو تخت و تکیه دادم به دیوار و چراغ بالای سرم رو خاموش کردم. زل زدم بهش. مث یه هیولای سیاهرنگ ترسناک دهنش رو باز کرده بود تا منو ببلعه... چند هفته بود که مینشستم جلوش و بهمحض اینکه انگشتامو میگذاشتم رو کلاویهها، نتها جلوی چشمم میرقصیدند و دهنکجی میکردند و درمیرفتند...صداش غمگین بود. انگشتهام انگار، فلج میشدند.
چندهفته بود که هر بار به بهانهای کلاسم رو کنسل کرده بودم و قول داده بودم دفعه بعد با دست پر برگردم... خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم. اما اون لحظه زل زدم بهش و چشمام پر از اشک شد.. من چم شده بود؟..
آخ از این سه شنبههای لعنتی...
زل زدم بهش.. گلهای خشکیده.. یه عروسک باربی که برای النا خریده بودم، با موهای طلایی و دامن کوتاه و ساقهای کشیده و چشمهای براق. کوهی کتاب و دفتر نُت. چندتا شمع و دو فرشتهی غمگین.
همهچیز روی زمین پخش بود. لباسهام. برسها. چندتا کتاب...لاکها و لوازم آرایش و مدادرنگیهام پخش بودند همهجا. خاک نشسته بود انگار روی همه چیز.
چند هفتهست ( یا چند ماه...؟) که هرروز میخوام به دخترعموم که تازه از فرنگ برگشته زنگ بزنم. میخوام این کوه لباسها رو بشورم. این چندتا کتاب نصفه رو بخونم. این فیلمهای ندیده رو ببینم. این آهنگهای لعنتی رو بزنم...این کشوها و کمدها رو درست کنم.. اون چندتا نقاشی رو پیدا کنم..برم یه مانتو و یه شلوار بخرم...اما هرشب میگم، فقط امشب هم بگذره، فردا همه اینار و ردیفش میکنم. فردا همه چیز درست میشه... فقط امشب حالم خوش نیست..فقط امشب...بذار راحت باشم...فقط امشب به حال خودم رهام کن. باید به چیزای مهمی فکر کنم...
هی دور اتاق میچرخم. میچرخم. میچرخم. باید یه کاری بکنم...باید همه چیزو درست کنم... از همین امشب..هفتههاست که هرشب این حرفها رو با خودم میگم.. بعد پتو رو میپیچم دورم و چراغ خواب رو تقریبن با لگد خاموش میکنم. چشمامو روی هم فشار میدم تا خوابم ببره. انگار وقتی سرمو فرو میبرم تو بالش و همهجا تاریک میشه دیگه خیالم راحته که کسی باهام کاری نداره. بعد فرو میرم تو سیاهچال فکرای گندیده و کپک زدهای که تا خرخره گرفتنهم تو خودشون. هی چشمامو روی هم فشار میدم و فکر میکنم لابد، فردا قرار روز بهتری باشه...
امان از این صبحهای لعنتی،...آخ از این سه شنبههای لعنتی...
فقط امشب، فقط همین امشب راحتم بگذار.
شب شعر و اینا
نویسنده: مهسا - سهشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٩
تو مشغول مردنت بودی
مارک استرند
با صدای شخصِ خودم :|
لینک دانلود:
http://www.mediafire.com/?za8is86m53z4tif
پ.ن: با موبایل ضبط شده و خیلی ابتدایی و اینا. ببخشید دیگه.
و کور شوم، اگر دروغ بگویم
نویسنده: مهسا - شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦
باید کسی باشه..کسی که قبل از اینکه گریهات بگیره بهت دستمالکاغذی بده..نگات کنه و بدونه که باید برات سیگار روشن کنه. کسی که آخر شب وقتی خوابی، زنگ بزنه و بگه :« فردا هوا خیلی سرده لباس گرم بپوش». عصرایِ پاییز که یهو تگرگ میاد چتر به دست بیرونِ درِ مترو منتظرت باشه. کسی که موقعِ غذا خوردن جای اینکه بشینه روبروت، بنشینه کنارت و هی جاهای خوبِ غذاشو بریزه تو بشقابِ تو.
کسی که بدون اینکه بگی، بفهمه حوصله نداری و فقط باید بغلت کنه. زنگ بزنه و بیوقفه حرف بزنه و از تو انتظار نداشته باشه همراهیش کنی. تو خیابون که راه میرین و باد سرد میاد، پولیورش رو دربیاره و مجبورکنه تنت کنی. همه آهنگا رو رد کنه و اونی رو بیاره که تو دوست داری. بیاد دنبالت و بدون اینکه بگه، ببرت اون جایی که حالتو خوب میکنه.وقتی حواست نیست، مارلبرو قرمز برات بزاره تو پاکت سیگارت تا بعد که دیدی ذوق زده بشی. از خیابون که میخوایین رد شین، سریع بپره اونطرف که ماشینا میان و دستتو مث بچهها بگیره ، هر ماشینی که سرعت گرفت و نزدیک شد، دستتاتو محکم فشار بده تا مطمئن شه که از خودش جلوتر نمیری. تو پیاده رو که سربهوا قدم میزنی، حواسش به چاله چولههای جلو راهت باشه...عصرای تابستون گوجه سبزِ نمکزده از تو جیبش درآره برات. یواشکی هدیههای کوچیک بندازه توی کیفت..وقتی دلت گرفته و بغض داری و هیشکی نمیفهمه، اون بفهممتت و بی هیچ حرفی ببرتت سر خاکِ بابا..
کسی که وقتی هست، همیشه خیالت راهت باشه که حداقل یه نفر، یه نفر توی این دنیا هست که براش مهمی
کسی باید باشه...
عمو نصرالله
نویسنده: مهسا - سهشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢
بابام یه رفیق داشت، به اسم نصرالله. یارِ غارش بود و رفیق دوران مجردیش. بعدشم که بابا ازدواج کرد و ماها بدنیا اومدیم، عمو نصرالله هنوز مجرد بود..خیلی دوسش داشتیم هممون...خیلی میومد خونمون. خیلی حال میداد بهمون. حتی وقتیم که رفت سه سال ژاپن و برگشت هیچ تغییری نکرده بود..فقط یکم آفتاب سوخته تر شده بود. تا اینکه گفتن عمو نصرالله داره عروسی میکنه. با یه خانوم معلم. خانومه بهش گفته بود اسمتو دوس ندارم. باید اسمتو عوض کنی بزاری سعید. ازون به بعد بود که عمو نصرالله شد عمو سعید. وقتی میومدن خونه ما ما به عادت همیشه داد میزدیم عمو نصرالله عمو نصرالله و شیرجه میزدیم تو بغلش. اونوخ بود که زنش بهمون چش غره میرفت و مامانمون زیر لب غرولند میکرد: عمو سعععید!
نصرالله از وقتی که سعید شد خیلی عوض شد.. همه چیش. دیگه حتی منو مث همیشه نمیبرد پارک. دیگه اسمارتیز نمیخرید برام. اخموتر شده بود. جدی تر. کمتر میخندید.
آخرین باری که دیدمش تو مراسم ختم بابام بود. بعد از سالها... افتاده بودم رو خاکای تازه مزار بابا. گیج و منگ. دست انداخت دور بازوم و ازجا بلندم کرد. نگاش کردم. چشاش مث خون بود و لباش میلرزید. بغلم کرد. گفتم تو کی هستی؟ گف: منم عمو نصرالله.. و صداش تو گلوش شیکست...
وقتی داش از خونمون میرف، یه قاب عکس کوچیک رو تلویزیون بود، بابا وسط نشسته بود، منو مارال از دو طرف بغلش کرده بودیم. اونو ورداشت . منو نگا کرد، گف میشه اینو ببرم؟ گفتم آره..
و رفت که رفت...
ببخشیدآقا..
نویسنده: مهسا - دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱
چه خوب که صندلی کنار راننده خالی بود، نشستم و تو جام فرو رفتم و زل زدم به چراغای روشن خیابون. راننده از اولین لحظه سوار شدنم داشت غر میزد و فحش نثار پیکانی میکرد که زده بود به سپرش و در رفته بود..: "باید سوییچشو ورمیداشتم، همش تخصیر اون مسافر لنتی بود...بشون گفتم پیاده شین...نشدن... تا وسطای خیابون کندی هم دنبالش رفتم اما فرار کرد.. ایشالا روز خوش تو زندگیش نبینه..ایشالا به زمین گرم بخوره..ایشالا درد بیدرمون بگیره...بیشرفِ نامرد"
با لهجه تهرانیای قدیم فحشای آب نکشیده میداد. براش مهم نبود که مسافر نشسته تو ماشین. انگار داشت با ماها حرف میزد، ولی هیشکی به حرفاش گوش نمیداد..دوتا پسر صندلی عقبی با هم حرف میزدن و میخندیدن و خانم پشت سریم هم داشت با موبایل با کسی دعوا میکرد. وقتِ سوار شدن چهرهشو ندیده بودم. ولی از صداش بهنظرم اومد که باید پنجاه شصت ساله باشه..سینهش خراب بود...سرفههای بدی میکرد و صدای بم و خراشیدهای داشت..دلم میخواست حرفشو قطع کنم وبگم: ببخشید آقا شما زیاد سیگار میکشین؟ اما نپرسیدم. جاش سرمو تکیه دادم به شیشه. داشتم فک میکردم خیلی وقته ندیده ام کسی اینطوری سرفه کنه، مث بابا....
چشام باز نمیشد از خستگی و بیخوابی. دلم میخواست بخوابم. اما صدای پیرمرد نمیگذاشت.دلم براش میسوخت. نمیدونم چرا. حس بدی بود. درد داشت. هرچی کار کرده بود با این تصادف پریده بود. دردناکتر این بود که کسی شنونده حرفاش نبود و تاییدش نمیکرد. خیلی سخته که حرف بزنی در حالی که میدونی کسی نمیشنوه.. یا میشنوه و اهمیتی نمیده. با اینحال خودشو از تک و تا نمیانداخت...بوی عرق و سیگار مونده توی ماشین داشت نفسم رو بند میاورد. شیشه رو دادم پایین. صداشو شنیدم که گفت: دخترم گرمه؟ گفتم نه من تنگی نفس دارم. گلوشو صاف کرد و به درد دلهاش ادامه داد. ..دلم میخواست حرفشو قطع کنم وبگم: ببخشید آقا شما زیاد سیگار میکشین؟اما نگفتم. تو خیالم بدون اینکه نگاهش کنم ازش پرسیدم: چقد خسارت خوردی؟ اونم گف: "50 تومن..آره..بی پدر زد داغون کرد و رف.. " بعد من بجای پونصدی یه تراول پنجاهی بش دادم و از ماشین پیاده شدم..اونم اصن نفهمید و گاز داد و رفت.... سعی کردم قیافهشو تصور کنم. موهای پرپشت جوگندمی، سبیل دستهموتوری که بالای لبش بر اثر دود سیگار کمی زرد شده. چشمای درشت با پلکای افتاده. گوشه لبها به سمت پایین. ته ریش نامرتب. چارشونه با یه کاپشن قدیمی و بلوز یقه اسکی.
همچنان حرف میزد... گاهی صداش ضعیف میشد و ناامید. گاهی از دیدن چیزی باز عصبانی میشد و صداش بالا میرفت: "فرانسه سیسال پیش شهرداری داشت، اینجا هنوز دهاته.. اونوخ ما میخاییم پیشرف کنیم.. ای آقا..مملکت از دس رفت..تموم شد..بیاه... دخترای ما رو نگا کن. دخترای اونا رو نیگا کن..این زنای چینی تو متروی بهبودی پا به پای مردا کار میکردن..سر ظهرم یه پاتیل سبزی و هویج و نخود فرنگی میخوردن با یه تاقار کته... تازه کلیم حال میکردن..هعی.. مرتیکه بیشرف بیناموس.. زد به ما در رف.. صد درصدم مقصر بودا.. صد درصد..کاش سوییچشو ور میداشتم.."
پسر عقبی یه هزاری داد بنظرم. اول گف: قابل نداره داداش مهمون باش. بعد که اسکناسو دید گف: کرایش چقده آقا؟ پسره گف پونصد..پیرمرد با عصبانیت پولو پرت کرد جلوی فرمون و گف: "بخدا اگه زیر هفصد بگیرن دیوونهان.. تو این ترافیک ..اگه میدونستم سوارتون نمیکردم..من اصن آژانسم.. مسیرم اینوری افتاد که این لنتی بی ناموس زد بهم فرار کرد..."
پسرا پیاده شده بودن و میخندیدن...یهو جلومون یه پیکان دید که تلو تلوخوران داشت میرفت. پاشو گذاشت رو گاز و صداش گُر گرفت:" عه عهع عه.. نکنه همین بود زد به من؟..به ناموس فاطمه زهرا که خودشه..آخ که اگه خودش باشه...میدونم چیکارش کنم..چه دنیای کوچیکییه ها..خدا کنه که خودش باشه..." بعد به هزار گاز و لایی خودشو رسوند بغل دستش و راننده رو که دید گف: "..نع..این نبود.. این ازون بی آزاراس... عی لنت خدا بهت مرد..زدی و در رفتی" بعد زیر لب نفریناشو ادامه داد. با چشام دنبال پاکت سیگارش گشتم. مگنا...
با خودم فک کردم حتمن عین بابا یه سیگارم گذاشته پشت گوشش.. سرفه میکرد...
موقع پیاده شدن نگاهش کردم..شکسته بود و خسته. کت سرمهای کهنهای تنش بود با یه بافتنی رنگ و رو رفته یقه هفت، موهاش کم بود و سیبیل کم پشت و صورت اصلاح شده ای داشت. دستش رف به پاکت سیگار..یه هزاری دادم..گف هشصد میشه خانوم دویستشم راضی باش.. ندارم... نگاش کردم و دلم خواست بهش بگم: ببخشیدآقا.. شما زیاد سیگار ..میکشین؟ اما نگفتم. درو بستم و پشت خط کشی عابر وایسادم و تو تاریکی دورشدنش رو تماشا کردم..با پراید نقرهایی که سپر عقبش کج شده بود.
نویسنده: مهسا - شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
گفت خیلی خسته ام، میخوام بخابم
بعدشم رفت رو تخت دراز کشید و مُرد.
کَسی، او
نویسنده: مهسا - شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
خواب میدیدم که دارم از یه دیوار خیلی بلند میرم بالا، باید ازون دیوار میپریدم تا میتونستم فرار کنم، اما نمیشد... تا میخواستم برسم به بالا سر میخوردم ودوباره می افتادم..بعدش دیدم که توی اتاقم هستم و تاریکه، کسی که میشناختم و دوستش داشتم داشت باهام دعوا میکرد و من گریه میکردم، یادم نیست چه حرفایی میزد اما همش سرزنش بود..بعد در اتاقم یهو باز شد و خیلی از آدمهایی که دوستشون داشتم و مدتها بود ندیده بودمشون اومدن تو. میخواستن منو ببینن اما انگار مجبورشون کرده بودن...چراغ که روشن شد دیدم چهره ام ژولیده و لباسام پاره است...وقتی چشمامو باز کردم دهنم خشک شده بود و بدنم بیحس بود...نمیدونم چقدر گذشته بود و من همینطور وسط اسباب و اثاثیه رو تخت خوابم برده بود...یادم افتاد که قبل ازینکه خوابم ببره بهش مسیج زده بودم و گفته بودم که حالم خوش نیست و نمیتونم برم ببینمش..قرار بود شام مهمونم کنه. نمیدونم بعد از شاید بیشتر از یک هفته که ندیده بودیم همو. میخواستم برم اما نمیدونم چرا یهو احساس کردم که نمیتونم و نمیخوام کسی رو بببینم، و چه دلیلی داره که اینقدر به خودم زحمت بدم و از جام بلند بشم و دوش بگیرم و برم بیرون، در حالی که میتونم یه روز دیگه هم اینکارو بکنم..اون لحظه چیزی بهم نگفت و نشون داد که مثل همیشه درک کرده..گفت اوکی عیبی نداره..و بعد من خوابم برده بود.
دنبال گوشی گشتم و شمارشو گرفتم..صداش سخت سرد و آزرده بود و احوالپرسیش مصنوعی وبیحوصله..دلم میخواست کسی- او با من حرف بزنه اما..وقتی به سردی تلفن رو قطع کرد گوشی تو دستم خشک شد..نمیدونم چرا یهو یادِ همه آدمایی که بخاطر همین دلسردی و افسردگی رهام کرده بودن و رفته بودن، افتادم..چیزی در دلم لرزید. با اینکه از اول بهش گفته بودم یکروز از دست این کارای من خسته میشی و میری، او گفته بود که هرگز امکان نداره. اما الان بیزاری و استیصالش رو میدیدم..حتی میتونستم تو ذهنم اگزجره اش کنم و تصور کنم که حالش ازم بهم میخوره..سردم بود و دنبال پتو میشتم که گرمم کنه..پتو گرمم نمیکرد..
حداقل یه دوست لازم بود تا اون لحظه بهش زنگ بزنم و چند کلمه باهاش حرف بزنم...اما من هیچوقت دوستِ خوبِ هیچکسی نبودم... و هیچوقت هم کسی نتونست دوست نزدیک من باشه...بعد از تنها دوستی که در 14 سالگی داشتم واو هم دختری بود که از من نُه سال بزرگتر بود..
همیشه تو زندگیم به دنبال مردهایی گشتم که شبیه پدرم باشن..مثل او نوازشم کنن، مثل او نازم رو بکشن، مثل او حرف بزنن، بخندن، دوستم داشته باشن..اینو تازه چند وقت پیش فهمیدم. همیشه اشتباه کردم...همیشه اشتباه کردم.همیشه اشتباه کردم..پدرم دیگه برنمیگرده. هیچکسی توی این دنیا دیگه عشقی به اون اندازه نداره که بمن بده.
میدونم این خودخواهیه،اما، من یه دختربچه ی ترسیده و گریون که عروسکش رو با وحشت تو بغلش فشار میده و بین انبوه آدمای زندگیش هی کُت این و اونو میکشه تا پدرش رو پیدا کنه، بیشتر نیستم.
دلم میخواد بمیرم.
نویسنده: مهسا - شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
بعد اونموقعها که کرج بودیم، منم ماشین نداشتم، هرشب که میرسیدم درختی، میرفتم تو صف تاکسیای چاررا طالقانی. خسته و کوفته. یه پیرمرده تو همین خط کار میکرد که خیلی منو یاد بابام مینداخت. همیشه لباس سفید میپوشید و موها و ریشای بلند سفید داشت. همچی درویشطور بود. یه آرامش عجیبی از این آدم ساطع میشد. یادمه برف و بارون و سرما حالیم نمیشد. اینقد تو صف وایمیسادم تا اون با سمندش بیاد. وقتی مینشستم تو ماشینش خیلی آروم میشدم... دلم براش تنگ شده
سرگیجههای بعد از پریدنِ تو...
نویسنده: مهسا - دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
دهم بهمن سالِ نود. دیشب وقتی مامان اینا داشتن شام میخوردن پشتِ در کمد دیواری نشستم و آلبوم عکسها رو ورق زدم. برای هزارمین بار..هربار انگار دنبال عکسِ جدیدی ازت میگردم..عکسی که توش به پهنای صورتت لبخند بزنی..بعد تو لج میکنی و تو همه عکسا اخم میکنی. من ناامید نمیشم... به آخر میرسم و باز از اول ورق میزنم..عکسها افسردهاند..هوم، عکسها افسردهاند بهمن خان. شاید اگه کنارم بودی، دست مینداختی و موهامو که بالای سرم دم اسبی بستهام با بیرحمی میکشیدی و منم هی با جیغ و لوسبازی میخندیدم و بابا توروخدا، بابا توروخدا راه مینداختم. بعد منو میگرفتی تو بغلت و نگهم میداشتی. کاش تو بغلت نگهم میداشتی بابا.. کاش هیچ وخ ولم نمیکردی...بیا جلوی تلویزیون دراز بکشیم و تخمه بشکنیم.. بیا حرف بزنیم. بابا امروز تولدته، چی بخرم برات؟ اگه گفتی ؟ اگه گفتی چی خریدهام؟ تو میخندی و میگی: حتمن بازم چتر، بازم دستکش! بازم شلوار!
شامِ تولدت رو خودم درست میکنم...اخم میکنی و میگی باز که تندش کردی!
امروز باید بیام کنار اون سنگ سیاه بشینم و به اسمت که کمرنگ شده روی سنگ، زل بزنم و مثل همیشه یاد اون چاله دو متری ترسناک بیفتم که گذاشتنت توش. یادِ صورتت که سرد و خسته و خاکستری بود...یاد خودم که هر کسی رو میدیدم بغل میکردم و میگفتم نزار بابامو بزارن اون تو. یادِ دستام که میلرزید. یادِ آخرین لحظه. یاد آخرین لبخند....بابا چرا وقتی گذاشتنت اون تو لبخندت رفته بود؟ مگه دوس نداشتی بمیری؟...
از سر عباسآباد پیاده اومدیم تا جلوی رستوران اروندکنار. تو آهسته قدم برمیداشتی..عمو سربهسرت میذاشت..پیر شدی بهمن!
تو لبخند میزدی و جدی بودی. قلبم میسوخت...
فقط.. فقط وقتی میخوام آروم بشم یاد همونروز میافتم. یاد اونروز که سوار تاکسی داشتیم برمیگشتیم کرج. تو هیچ حرفی نزدی. فقط دستتو حلقه کردی دورم و منو محکم چسبوندی به بازوهای خودت. من سرمو گذاشته بودم رو شونههات و اونقدر تندتند بغضمو فرو میدادم که گلوم درد گرفته بود. انگار میدونستم این آخرین باره. دیگه توی دنیا هیچی مهم نبود. فقط تو مهم بودی و من. منی که میدونستم هیچ دختری هیچ پدری رو اینطور دوست نداره.
....
میرفتم مینشستم توی انباری. درو میبستم. هیچ صدایی نبود. سکوت مطلق. انباری بوی چوب میداد. بوی خاکاره. بوی تو. ابزارهاتو رو نگا میکردم. انبردستت، مترت، پیچگوشتیای جورواجورت...همیشه مسخرهام میکردی. میگفتی هنو فرق دوسو و چارسو رو تشخیص نمیدی جونور؟...
بابا، باید بلند شم برم نون خامهای بخرم. مث هرسال. آخه تولدته. شصت و یک سالگی. هنوزم دوس داری؟ باید مگنا بخرم و بیام سراغ اون سنگ سیاهِ غمگین. نشستهام اینجا و میلرزم. چشمام تاره و احساس میکنم هزار سال پیر شدهام...بهمن خان. چقدر خوشم میومد که همه به این اسم صدات میکردن. چقدر دوس داشتم که اسمت بهمن بود. چقدر میومد اسمت به چشمهات. به لبخندت. به مهربونیت.
بیا جدول حل کنیم بابا. بیا فراموش کنیم که تو مردهای. بیا بریم اروندکنار ناهار تولد بخوریم.
بهمن خان، تالا کسی اینقدر التماست کرده بود؟ چه زود یادت رفت... چه زود..بی معرفت..
بیا...حتی روز تولدتم نمیخوای بغلم کنی؟
...
تمام شد... دنیا همین بود
تو به بهشت بروی ...من به خوابِ سرگیجههای بعد از پریدن تو...
و اتاق که مثل همیشه به لبخند بیدلیل تو در عکس زل زده است..
دست بردار از این چشمهای مانده به دیوار
وقتی کسی نیست خندههایت را پیدا کند
درد پشت هیچ دری قایم نمیشود...
خودِ بیخاکستری
نویسنده: مهسا - یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٩
چارده سالم بود. حساس، زودرنج و افسرده بودم. برادر بزرگم ناسازگار و پرخاشگر بود و همیشه در حال آزار و اذیت بقیه. من دوسش نداشتم. فضای خونه در نبودِ بابا همیشه متشنج بود. از خونه بیزار بودم. از برادرم هم. یه روز صبح که بیدار شدم، دیدم مادرم گریه میکنه و بابا کنار پنجره سیگار میکشه..برادر شونزده سالهام از خونه رفته بود. بیخبر. و معلوم نبود کجا..اونروز شکه بودم و نمیفهمیدم چی شده. تا یکهفته هیچ خبری ازش نداشتیم...بابا همه جا رو زیر ورو کرده بود..
یادم میاد اونروز که خبر دادن داره با بابا برمیگرده خونه، داشتم کنار ظرفشویی ظرف میشستم..استکان از دستم افتاد توی ظرفا وشکست. تکیه دادم به لبه پنجره و با دستای پر از کف صورتم رو پوشوندم و بلند بلند گریه کردم. اونموقع فهمیدم که دوسش دارم و از نبودن یا مردنش میترسم...
سالها گذشت و اون نفرت ادامه پیدا کرد اما. اون گریه فراموش شد. ده سال بعد وقتی پدرم مرد، برادرم تمام مدت یه کلمه هم حرف نزد. گریه هم نکرد. من حتی فکر میکردم براش مهمم نیست. چون مثل سنگ بیاحساس بود..چون همیشه با پدرم در مشاجره بود. تمام اون هفتروز سمتش نرفتم و حتی یه کلمه هم باهاش حرف نزدم.. از هر کی بابا رو اذیت کرده بود متنفر بودم. از اون، از عمهها، عمو، وخیلییای دیگه...هفتم بابا بود که از سر خاک برگشتیم خونه..یه هفته بود که لب به غذا نزده بودم. رنگم مث گچ بود و روی پا به سختی میایستادم. سر سفره نشسته بودیم. باز غذا گذاشتن جلوم. اومد کنارم نشست. حتی نگاهش نکردم. بشقاب غذاش دستش بود. تکه رون مرغ رو از تو بشقابش گذاشت تو بشقابم. چطور میدونست که سینه دوست ندارم؟ چند ثانیه گذشت و برگشتم به سمتش. چشماش قرمز بود و به چیزی وسط سفره که من نمیدیدم زل زده بود...بغلش کردم..و گریه کردیم..
شش سال گذشته ازون روز. و من هنوز بیزارم. نمیدونم. وقتی فکرشو میکنم، نمیفهمم که خواهر و برادر بودن، چطور میتونه باعث دوستداشتن باشه. نمیدونم اگر خواهرم، خواهرم نبود، میتونستم یه ساعتم تحملش کنم یا نه. اگه مادرم، مادرم نبود چطور..نمیدونم از برادرم بیزارم یا نه. نمیدونم دفعه بعدی که بین نفرت و دوستداشتن آویزون میمونم کی خواهد بود. ازین تصاویرِ سیاه و سفید میترسم. از این خطِ ترسناکِ بینِ عشق و نفرت. از خودم. از خودِ بیخاکستریم.
مطالب قدیمی تر »