همتون دروغگویین

حرفهایی برای نگفتن

چاراهی مث ولی‌عصر

صُبا که از خونه می‌زنم بیرون هوا تاریکه و شبام که برمی‌گردم همین‌طور..واسه همینه که اصولن مابین این دوتا برام بی‌معنییه..چون همیشه نشسته‌ام بین چارتا دیوارو حتی آدمم نمی‌بینم...امروز ساعت یازده رفتم بانک، چکم رو نقد کنم. هوا عالی بود و من قدم‌زنان از چارراه ولیعصر تا دانشگاه تهران رفتم. همه‌چیز عجیب بود، شفافی هوا، نسیم خنکی که می‌وزید و اون‌همه آدم و ماشین..باحسرت و تعجب به همه چیز نگاه می‌کردم، به آدمایی که انگار هیچ‌کاری برای انجام‌دادن نداشتن، و گیج و بی‌هدف، دست‌ها در جیب و هدفون در گوش از کنارم رد می‌شدن، بعضیا با کلی خرید، بعضیا با کوله‌پشتی و چندنفره، و بعضی تنها و غمگین. به زندگیِ کارمندی خودم و گذشت بی‌رحمانه روزها و شبا، بدونِ این‌که چیزی ازشون بفهمم فک کردم..به این‌که منم، مث همه اونایی که یه روز مسخره‌‌شون می‌کردم، تبدیل شده‌ام به یه آدم کوکی، که جز سرکار رفتن و برگشتن، و تمام مدت پشت میز نشستن و از پشت پنجره به آدما و ماشینای بیرون نگاه کردن، کاری نمی‌کنه...دلم می‌خواس دیگه برنگردم دفتر، و ساعت‌ها بدون این‌که هدفی داشته باشم تو خیابونا و بین آدما پرسه بزنم و تو موجِ جمعیتی که دسته‌دسته از چاراه ولی‌عصر رد می‌شن، وول بخورم..کناربساطِ دس‌فروشا وایسم و کتابای قدیمیِ احمد محمود و صادق هدایتو ورق بزنم، یا میون دستبندا و لاکا و انگشترای رنگارنگ دنبال چیزی بگردم. کنار کیوسکای روزنامه وایسم و کنار آقاهای سیبیلو تیتر روزنامه‌ها رو رصد کنم...دم آبمیوه‌فروشی قدماموشل کنم، یا برم ببینم تئاتر شهر چه نمایشایی تو برنامش داره. تو کتاب‌فروشیا بچرم ساعت‌ها، بدون این‌که نگران گذشت زمان باشم، تو لوازم تحریریا، بوی رنگ و بوم رو نفس بکشم و محو رنگای مقواهای فابریانو بشم...یا بی‌دلیل برای خودم چیزی بخرم..بعدشم ولو شم تو یه کافه و قهوه لاته بخورم و سیگار بکشم... تو خودم جمع شدمو سعی کردم به خودم دلداری بدم، من بهتر زندگی می‌کنم..اینا کار نمی‌کنن لابد..خیلیاشون علافن..من کلی کار و مسوولیت ریخته سرم، واسه خودم که نیستم...خب منم یه روزدرمیون می‌رم باشگاه، کلاس می‌رم، زندگیم خیلیم برنامه‌ریزی شده‌س..
تو سیاهیِ شیشه اتوبوس بی‌آرتی که رد شد به خودم نیشخند زدم و از چهره‌ی درهم‌کشیده خودم، بدم اومد. تو تاکسی کنار دوتا دختر شاد و شنگول که کلی خرید کرده بودنو بلند بلند حرف می‌زدن و می‌خندیدن، نشستم و زل زدم به بیرون و انبوهِ درختا و آدماو ماشینایی که به سرعت از کنارم رد می‌شدن.هیچ‌کاری از دستم ساخته نبود. ..ازتاکسی که پریدم پایین، شالمو محکم‌تر پیچیدم تو صورتم و قدمامو تندتر کردم تا هرچه زودتر از این کابوسِ زنده فرار کرده باشم.

   + مهسا ; ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۸
comment نظرات ()

 

دیشب اینقد اعصابم خورد بود که در اتاقمو قفل کرده بودم و وسط لباسا و خرت و پرتا دراز کشیده بودم رو زمین و با داریوش گریه می‌کردم.. با داریوش گریه‌کردن!! کاری که وقتی دختر دبیرستانی بودم می‌کردم...یه نوار سونی مشکی‌طوسی داشتم که از جونم برام عزیزتر بود..بهترین آهنگایی از داریوش که می‌شناختم، هدیه صمیمی‌ترین دوستِ دبیرستانم. تو یه واکمنِ درب و داغون که تو مسابقه شعر برنده شده بودم...
داشتم فک می‌کردم چی به سرم اومده واقعن؟ باید به یکی زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم شاید حالم بهتر شه...تو همین فکرا بودم که گوشی‌م زنگ خورد. خزر بود، یکی از دوستای قدیمی‌م. یه پسرِ شوخ‌و‌شنگ که همیشه بهم انرژی مثبت می‌داد. موزیک رو قط کردم و به خودم گفتم ای‌ول. دَتس ایت! الو رو که گفتم، با صدایی شبیهِ آخرین زمزمه‌های یه مَرد قبل از مرگ، گف: مهسا حالم خوب نیس، یکم باهام حرف بزن..
من: :|

   + مهسا ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات ()

 

بعد من یه جعبه متوسط شیرینی نخودچی داشتم، همین پریروزخریدم، گفتم با چایی بخورم. آخه منم مث بابام چایی رو با هرچی دوس دارم جز قند. گذاشته بودمش رو میز و هی دستم می‌رف توش و می‌خوردم. خلاصه که از جلو چشمم ورداشتم گذاشتمش تو کشو کنار میزم. گفتم دیگه وسوسه نمی‌شم. دیدم آمار چایی خوردنم زیاد شده. ینی تقریبا چار برابر. می‌رفتم سوت‌زنان هی چایی می‌ریختم و به‌رو خودمم نمی‌آوردم که به‌خاطر چیه. بعد می‌شستم و با خودم می‌گفتم: عه..راستی شیرینی دارما، بزار با شیرینی بخورم...در مواقع دیگم همین‌طور که کار می‌کردم دستم یواشکی می‌رف تو کشو و از تو جعبه‌هه هی شیرینی ورمی‌داشت. اصن خودبخودا، خودش انگار بلد بود. خلاصه که امروز دیگه کلافه شدم، درش آوردم گذاشتم جلوم، دونه دونه شیرینیا رو با کمال خونسردی خوردم تموم شد، راحت شدم :|

   + مهسا ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات ()

 

به‌نظرم مهم‌ترین قسمتِ هر خونه‌ای، حمومِ اون خونه‌ست. اصن همه جای خونه درب و داغون، ولی باید یه حمومِ دُرُس درمون داشته باشه..همین خودِ من وقتی با خواهرم دنبال خونه می‌گشتیم، اولین جایی که تو هر بازدید، می‌رفتم سراغش حموم بود. ینی همچی پامو که از در میذاشتم تو، سرمو می‌نداختم پایین و صاف می‌رفتم سراغ حمومش. اگه به دلم نمی‌نشست، می‌گفتم بریم خواهر.
از همون طفولیتم همین‌طور بودم. یادمه اول می‌ذاشتم حموم پر از بخار شه. بعد چاهو مسدود می‌کردم و تا جایی که میشد می‌ذاشتم آب بالا بیاد. بعد دراز می‌کشیدم تو آبای کف حموم و چشمامو می‌بستم. الان که سن مامانا رو دارمم هنو همین اخلاقو دارم. ینی می‌تونم بگم تو حال‌بدی و حال‌خوبی، تو استرس و تو غم وغصه، تنها پناهم حموم بوده. زیر دوش آب، مهم‌ترین تصمیمای زندگیمو گرفته‌ام. گریه‌ها کرده‌ام. رویاها بافته‌ام. بعد شکلمم این شکلیه که می‌شینم زیر دوش و م‌یذارم آب داغِ داغ با فشار بریزه روم. چشمامو رو هم فشار می‌دم و چمباتمه می‌زنم تو خودم. گاهی لای چشمامو وا می‌کنم و به بخار و قطره‌های آب که از شیار لابلای موهام که ریخته تو صورتم، می‌ریزه پایین زل می‌زنم، در حالی‌که بک‌گراندِ تصویرم، فضای متوهم و بخارآلودیه. یا زل می‌زنم به حفره‌ای که با پاهام درست کرده‌ام و آب توش جمع می‌شه...بعدِ یه مدتم گوشام می‌گیره و صدای آب رو به‌صورت محو و توهم‌آلودی می‌شنوم. هرچی حالم بدتر باشه بیشتر تو حموم می‌مونم. اون موقه‌ها که بابا بود، شاکی می‌شد و بزور از اون تو می‌کشیدم بیرون. الان ولی کسی چیزی بم نمی‌گه. همه می‌دونن وقتی زیاد می‌مونم اون‌تو ینی یه چیزیم هس. بعد یه خوبی دیگه‌ایم که داره اینه که وقتی زیر دوش گریه می‌کنی اشکات قاطی می‌شه با آب و از دستت در می‌ره چقد گریه کرده‌ای. خلاصه که خوب چیزیه. خب ما هیچ‌وقت وان نداشته‌ایم. شاید اگه داشتیم حرکات مازوخیستیِ دیگه‌ای از خودم بروز می‌دادم. نمی‌دونم. مث اون دختره تو فیلم استیگماتا که نود درصد اوقات تو وان دراز بود با کلی شمع و اینا دور و برش. اما خب حتی فک می‌کنم یه جورایی این‌طوری بهترم هس. خودمو از تک و تا نمی‌ندازم. شایدم یه روز وان داشتم. کسی چه می‌دونه.

   + مهسا ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات ()

چیزی در بیرونِ کادر

علی یکی از دوستام بود که دوماه پیش بطور خیلی ناگهانی و دردناک تو سن بیس‌چار‌سالگی مرد... همه‌چیز در کمال ناباوری در عرض سه روز اتفاق افتاد..از لحظه‌ای که حالش بد شد.. تا وقتی که دیگه نفس نکشید....هنوز که هنوزه به صفحه فیس‌بوکش سر می‌زنم گاهی...اولا که تازه این اتفاق افتاده بود دوستاش هرروز چیزایی رو والش می‌نوشتن که جیگر آدمو خون می‌کرد.. حتی یه صفحه به یادش درست کرده بودن و عکساشو می‌ذاشتن و از خاطراتش می‌نوشتن...
الان...هر دفه که می‌رم تو پیجش می‌بینم تعداد دوستاش کمتر و کمتر شده...انگار هر چند روز یکی آن‌فرندش می‌کنه.. حالا یا چون نبیندش و اوقاتش تلخ نشه، یا چون دیگه بودنش تو لیستش کاربردی نداره...امروز دیدم تعداد دوستاش رسیده به سی‌و‌هش تا...آخ که دلم گرفت...
درد داره...خعلی درد داره... کی می‌تونه این درد رو با گوشت و پوستش حس کنه...
گاهی که فیس‌بوکم رو باز می‌کنم و می‌بینم عکسش اون کنار اومده تو لیست بالا، یادم می‌ره که مُرده...اون همیشه یه عکس می‌مونه اون گوشه...یه آواتار با صورتی رنگ‌پریده و چشم‌های غمگین..که به چیزی در بیرونِ کادر خیره مونده...همیشه فکر می‌کنم...داشته به چی اینطور نگاه می‌کرده...و با خودم می‌گم..ای کاش جواب آخرین مسیجش رو داده بودم...جواب دادم...اما وقتی که دیگه خیلی دیر شده بود.. و اون زیر خروارها خاک سرد در ابتدای قصه فراموش‌شدن بود.

   + مهسا ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٥
comment نظرات ()

سی و...

هی راجع به سی‌سالگی داد سخن می‌دادم، سن عجیبی بود بنظرم...خیلی جای کار داشت..یه جورایی بود.خیلی می‌شد درباره‌اش فک کرد و نوشت...یا تو حرفا هی ازین کلمه استفاده کرد. مثلن: " می‌دونی...دیگه وقتی سی‌سالت بشه فلان.." یا:" بابا سی‌سالمونه‌ها.." یا: وقتی سی‌سالت شد می‌فمی که ..." و حتی:" من سی‌سالمه ولی فلان.." یا هی اینور اونور درباره این سن عجیب بخونی و تکیه بدی به صندلیتو و آهی بکشی و عینکتو از رو چشمت ورداری و چن دیقه زل بزنی به دیوار..
یا مثلن وقتی کسی سنتو اشدبا حدس می‌زنه با خوشحالی چشات برق بزنه و با یه لحن غرورآمیزی بگی:" نه..من سی‌سالمه.."خلاصه که این سی‌سالگی یه جادویی واسه خودش داشت...که مث هیچ‌کدوم از سالای دیگه زندگی نبود...با همه جذابیت‌های یک زنِ سی‌ساله بودن...
 یه حس عجیب و غریب معلق بودن تو توهمات زندگی که نمی‌دونی چیه...پوچیِ مخلوط شده با گیجی.. و این‌که نمی‌دونی باید بجنگی هنوز، یا دست بکشی از جنگیدن.. این‌که دیگه اون چیزایی که باید بدونی می‌دونی و اون چیزایی که لازم بوده ببینی و تجربه کنی دیده‌ای..دیگه هیچی به هیجانت نمیاره و ذوق زده‌ات نمی‌کنه..که دیگه همه چی تقریبن بدیهی شده برات..دوحالت داره..یا تکلیفت با خودت وزندگیت روشنه یا نیست...حالت سومی وجود  نداره اساسن..اونی که باید بشی تالا شده‌ای...اگه نشدی هم که ولمعطلی...بقیه حرفام همش کشک...سی‌سالگی سنیه که هی فلاش‌بک می‌زنی و خودتو مرور می‌کنی.. ناخوداگاه.. و هی می‌گی..کجا اشتبا کردم؟ کجا؟ و یا برعکس از خودت راضیی...سن تجزیه و تحلیل، سن فرو رفتن تو خودت و نقب زدن تو سوراخ سنبه‌های زندگیت..و یه سوال که هی دور سرت می‌چرخه: من چی‌کار کردم؟ چی‌کار کردم؟
یادمه تولد بیست‌سالگیم به خودم گفتم: ببین مسا..ده سال وخ داری که هر غلطی میخای بکنی بکنی، دیگه وقتی این شمعِ دوی روی کیک تولد شد سه، همه چی تمومه..خلاص...حواستو جم کن..فک می‌کردم همه‌چی تو دستمه.. فک می‌کردم سوار زندگیم و از عهده همه‌چی برمیام..
بیست شد سی و هر گهی که می‌تونستم تو این ده سال به زندگیم زدم..ینی حتی یه ذرم کوتاهی نکردما...هرچی در توانم بود بکار بردم..نتیجه این‌که کل سی‌سالگیم تو یه حالت بهت و حیرت گذشت و عین دیوونه‌ها همش مسخ گذشته بودم و این فکر که حالا چی می‌شه..؟
الان دیگه سنم تو دهنم نمی‌چرخه..مث سی نیس که همچین با لبای آدم بازی می‌کرد و خوش‌آهنگ و شیرین و اغواگر بود..میام بگم  سی‌و‌یک.. زبونم تو دهنم  قفل می‌کنه و به خودم زحمت تموم کردن حرفو نمی‌دم.. الان فقط تو یه سکوت کشدار نشسته‌ام رو یه صندلی همین گوشه موشه‌ها و زل زده‌ام به زندگی و آدمایی که میان و رد می‌شن و می‌رن..نه دل به چیزی می‌بندم و نه حتی با خودم اظهار نظر می‌کنم.. یه جورایی لالمونی گرفته‌ام انگاری.. خودمم نمی‌دونم چرا و چطور. ولی دیگه یه رنگ خاکسترییِ ملوئی کشیده شده رو همه‌چی.. انگار یه غباری رو همه چیزو و کسو پوشونده که هرچی دس می‌کشم روش پاک نمی‌شه..من نشسته‌ام یه گوشه و با چشمایی که حتی دیگه نگرانم نیست، به چیزی اونطرفِ زندگی و آدما که نمی‌دونم چیه خیره مونده‌ام...

   + مهسا ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٥
comment نظرات ()

 

از یلدا، فقط دستای بابا یادمه، که با پشت قاشق می‌کوبید رو انارای نصفه ترش و شیرین، دون می‌کرد تو یه ظرف بزرگ بلور، همون‌جور که سیگارش یه گوشه لبش بود، لبخندش یه گوشه دیگه، من دراز می‌کشیدم کنارش و تماشا می‌کردم دستاشو...تو یه فریمِ بسته...دستاش..دونه‌های انار که می‌ریختن از لای انگشتاش پایین...با بوی گلپر...

   + مهسا ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۳٠
comment نظرات ()

دروغه- روزِ دوباره

ساعت چهار و نیم زدم بیرون از شرکت که بتونم برا مصاحبه که پنج ونیم بود اونجا باشم. ترافیک وحشتناک بود و من اشتباهی تا ته جردن رفتم، مجبور شدم دور بزنم برگردم پایین و کلی بیشتر توی ترافیک بمونم. نه راه پس داشتم نه راه پیش. ساعت از شیش گذشته بود که رسیدم. جلوی در یه ساختمون بزرگ و شیک تو یکی از فرعی های جردن. قبلن یه بار اومده بودم.تقریبن م‌یدویدم تارسیدم به آسانسور که برم طبقه پنجم . اونقدر مضطرب و سراسیمه بودم که توی راه پله‌های تو در تو پر پیچ و خم طبقه چهارم گم شدم. کارمندها داشتن در گروههای چند نفره از هر واحدی میومدن بیرون. شیک و ادوکلن زده و سرحال بودن و منو با تعجب نگا میکردن. دست و پامو گم کرده بودم و نمیدونستم چه گلی باید به سرم بگیرم. یه نگاه به سرتاپای خودم انداختم. بهم ریخته و پریشون و عصبی بودم. نمیدونستم چه شکلی‌ام و این عصبانی‌ترم میکرد. کیف و سوییچ و گوشی و کیف نمونه کارام با هم داشت از دستم میریخت. عرق کرده بودم و از کلافگی دلم میخواس از همونجا برگردم. مقنعه ام داشت از سرم میفتاد.کارمندا به هم میگفتن : «آخر هفته خوبی داشته باشی ..آخر هفته خوبی داشته باشی». وصدای خنده اشون پیچیده بود توی راهرو . از پله ها توی راهروی تاریک بالا رفتم و خودم رسوندم به اون شرکت لعنتی. تو این فکر بودم که چرا من آخر هفته خوبی ندارم. اصلن آخر هفته‌ایی ندارم. همه چی توی مغزم قاطی شده بود. اسم خانومه سخت بود و یادم نمیومد. بزحمت خودمو رسوندم به اولین صندلی و نشستم. دختره با تاسف بهم نگاه کر و گفت: خانوم بایندور رفته. وا رفتم رو صندلی. حوصله برگشتن اینهمه راه رو نداشتم. دخترا با هم پچ پچ میکردن و می‌خندیدن. احساس می‌کردم دارن منو مسخره می‌کنن. دلم میخواس کیف و گوشی و هرچی که دستم بود پرت کنم بطرفشون. تکیه دادم به صندلی و به سالن بزرگی که پنجره های پهن و دلباز داشت با میزهای کوتاه و قشنگ و مانیتورهای اپل نیگا کردم. بعدم رامو کشیدمو اومدم بیرون. به دختره گفتم یه روز دیگه میام. و لبخندی تهوع آوری زدم. دلم میخواس بشینم کف آسانسور و گریه کنم.. وقتی رسیدم دم در اونا هنوز پایین وایساده بودن و بگو بخند میکردن. همونایی که قرار بود آخر هفته خوبی داشته باشن. یکیشون درو باز کرد تا من بزحمت با اونهمه اثاث ازونجا خودمو به ماشین برسونم....توی راه به این فکر می‌کردم که می‌تونستم اونجا کار کنم. می‌تونستم گلدون کوچولو و قاب عکسمو بزارم روی اون میز بزرگ کنار پنجره و توی صندلی‌ام فرو برم و چای بخورم. م‌یتونستم اونجا کار کنم و آخر هفته‌های خوبی داشته باشم. م‌یتونستم دیگه توی این سگدونی نباشم. بین این آدمایی که همش دنبال اینن که چی پوشیده‌ام و چرا آرایش کرده‌ام و چرا مانتوم کوتاهه. چرا بیکار نشسته‌ام و زل زده ام به پنجره. چرا حرف نمی‌زنم. چرا حرف می‌زنم. چرا دیر اومدم و چرا زود رفتم. از اینکه وقتی از در شرکت میام بیرون برم تو جنگل خیالی اونور چاراه ولیعصر و تا دریاچه‌اش پیاده روی کنم حالم بهم می‌خوره. دیگه چاراه ولیعصرو که با انبوه آدما و ماشیناش یهو منو می‌بلعه دوست ندارم. من خسته‌ام و دوست دارم پشت فرمون با فرامرز اصلانی عر بزنم. دوست دارم «دروغه روز دوباره یک دروغ دیگره» رو هزار بار پشت هم گوش کنم. من  اینجا حتی وقتی عصبانی و خسته‌ام هم نمی‌تونم یه نخ سیگار بکشم.از اینجا بدم میاد. از این خونه‌ها و آدما و ماشینای لعنتی. از این دویست و شیش کناری که دخترا توش می‌رقصن و بشکن میزنن. الان خوشحالی و خنده و آخر هفته‌های خوب آدمای دیگه عصبانی و منفجرم میکنه. من میخوام برم خونه و بخوابم. نمیدونم تا کی. فقط بخوابم. تا هروقت که شد. من دلم میواد به کسی زنگ بزنم و اونقدر گریه کنم تا همه این بغضا تموم بشه. ولی حتی به خودم زحمت نمیدم فون بوک گوشیمو نگاه کنم. شماره‌ها و اسما بهم دهن کجی می‌کنن. نمیخوام فردا صبح از خواب بیدار بشم و مث منگا ده دیقه به دیوار سفید روبروم خیره بشم و فک کنم که چرا باید برم سرکار. ده دیقه سعی کنم خودمو راضی کنم که نرم. و بعد مستاصل و درمونده خودمو از تخت بکنم. من خسته ام. باید گریه کنم .یه دلِ سیر. باید بخوابم. خیلی کم خوابیده‌ام. تو تمام این روزها و ماهها و سالها. شاید باید کسی رو بغل کنم. کسی که بشه سرمو بزارم رو سینه اش و بدون اینکه نگران این باشم که خسته بشه و حوصله اش سر بره هق هق کنم. تو تاریکی می‌شینم. نمی‌دونم تا کی. خسته ام. خیلی خسته. خیلی خیلی خسته. من هیچوقت آخر هفته خوبی نداشته‌ام.

   + مهسا ; ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/٢۸
comment نظرات ()

.

هیچوقت تا حالا، نازمو نکشیده بود، لوسم نکرده بود. هیچوقت نیومده بود با ظرف غذا با اصرار دنبالم که تو روخدا یه چیزی بخور، جون نداری. نگران بالا سرم واینساده بود تو مریضی. هیچوقت تاحالا نگفته بود قربون دخترم برم. یا «دخترم چه قشنگه»، یا «چه باهوشه». هیچوقت وقتی با چشم قرمز اومده بودم خونه، یا زیر پتو یواشکی گریه می‌کردم، نیومده بود بالاسرم بشینه و نوازشم کنه، آروم بگه: «چی شده، به من بگو، من مادرتم». هیچوقت بابت هیچی ازم تشکر نکرده بود، چه خریدن دو کیلو میوه، چه عوض کردن کل اسبابِ خونه. تا حالا فقط یه بار منو گرفته بود تو بغلش اینهمه سال... تاحالا منو نبوسیده بود.
عادت کرده بودم. بعد این‌همه سال به همه اینا عادت کرده بودم...به حسودی کردن به رابطه دوستام با مادراشون، به مامانا و دخترای تو فیلما. وقتی بابا بود، جای خالی همه اینا برام پر میشد. نمی‌فهمیدم. بعد نبودنشم، همیشه به خودم دلداری می‌دادم که: اخلاقشه، نمی‌تونه محبتشو بروز بده. خودمم دست کمی ازش ندارم.
اما دیشب، وقتی خسته و داغون، ولی خوشحال رسیدم خونه، فاکتور ماشین‌لباسشویی رو دادم دستش و گفتم «مامان مبارکه، برات خریدمش. فردا میارن،» ازم گرفت و نگاهش کرد و بعدم چندتا سوال پرسید درباره اش فقط.
پنج روزِ تموم از صب تا شب پشت مانیتور پلک نزده بودم تا کاری که گرفتم تموم کنم. تا پول خریدنش دربیاد. تا خوشحالش کنم.
بعدِ اون هیچی نشد، من تو اتاق نشسته بودم و تمرینِ پیانو می‌کردم، تو خیالم مامان در اتاقو باز کرده بود، اومده بود تو، منو گرفته بود تو بغلش و با خنده میگفت: «قربون دخترم برم که اینقدر مرده، که همش بفکرمه، من اگه تو رو نداشتم چی میشد». بعد الکی اشکام می‌ریخت. چون اون هیچ‌کدوم این حرفا رو تو واقعیت نگفته بود. آره، عادت کرده بودم..
با اینکه عادت کرده بودم و انتظاری ازش نداشتم، از دیشب یه چیزیم شده، نمیدونم چی، بچه شده‌ام، احمق شده‌ام، اسمشو چی می‌شه گذاشت، نمی‌دونم، بغض دارم، حالم بده... بد.نمیدونم چرا دارم اینا رو می‌نویسم.
نکنین، نکنین با بچه‌هاتون اینطوری. مادر باشین براشون...مادری کنین. بخدا سخت نیست یه دستی به سرشون بکشین، سخت نیس دو کلام محبت آمیز بگین... یا نشین مادر، وقتی بلد نیستین.

   + مهسا ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
comment نظرات ()

پــــــــــــــــاز

از بابا، فقط یه فیلم مونده. فقط همون یه تیکه... نمی‌دونم چرا هیچوخ به این فک نکرده بودم که باید ازش خیلی فیلم بگیرم یا عکس... شاید چون فک نمی‌کردم که یه روزی برسه، که دلتنگش باشم و نتونم کمتر از 2 ساعت بعد ببینمش.. نتونم بغلش کنم، ببوسمش. این فیلمم مال یه سفر شماله که سال 81 رفته بودیم. دوربین تمام وقت دست یه آدم احمق بود که فک می‌کرد اگر از منظره‌ها و جاده و گاوا و دریا و مرغ و خروسا فیلم بگیره ، خیلی بهتره تا از آدما. شاید منم یه زمانی اینطوری فک می‌کردم... یه زمانی که هیچوقت به ذهنمم خطور نمی‌کرد که بشینم جلوی مانیتور و در حالی که در اتاقمو قفل کرده‌ام، جزئیات کارای یه آدم رو، مثلن وقتی داره کباب چنجه درست می‌کنه در حالیکه سیگارشو به زیباترین شکل ممکن گوشه لبش گذاشته، سرش پایینه، تار موهاش ریخته تو صورتش، قیافه‌اش مثل همیشه جدیه هزار بار نیگا کنم...خطوط کنار چشماشو، نجوای زیر لبی شو ، نیم نگاش به دوربین و لبخند جذابشو. یا وقتی کنار آب وایساده و داره پرتقال پوس می‌کنه، وقتی می‌بینه دارم ازش فیلم می‌گیرم برام شکلک درمیاره...اگه شصتم خبر داشت که همچین وقتی می‌رسه، از همه خنده‌هاش فیلم می‌گرفتم...
جای ویران‌کننده اون فیلم کوتاه اونجاس که داره کنار ساحل راه میره، دارم از پشت ازش فیلم می‌گیرم.. دریا خاکستریه و باد میاد... یهو اتفاقی برمیگرده سمت من و موهاشو که باد زده تو صورتش میزنه کنار، با همون چشمای براق و مهربونش تو چشام می‌خنده و انگشت اشاره‌اشو با تهدید سمت دوربین تکون می‌ده و می‌گه: پدرتو در می‌ارم! بعد خنده‌اشو ول می‌کنه تو هوا... کلش شاید ده ثانیه‌ام نیست... اما شاید پنجاه بار می‌زنم عقب و برمی‌گردم جلو...
پـاز میکنم رو اون ثانیه اوج خنده اش...کنار چشماش جمع شده .. نگاهش گرم و دلنوازه، صورتش مهربون و روح بخشه، موهاش خاکستری و نرمه...خنده اش یخ زده... اگه پلی کنم تموم میشه..رد میشه...میره..باید باز بزنم عقب...خنده اش یخ زده... فرو می‌رم تو صندلی و هی نیگا می‌کنم..بعد دلم می‌خواد مانیتور و بغل کنم و زار بزنم...

یه وقتایی وحشت می‌گیردم که این فیلم گم بشه.. خراب بشه.. از بین بره... بعد من صدای خنده‌های بابا از یادم بره... صداش از یادم بره.. راه رفتنش... مدل زیر زیری نیگا کردنش... صدجا قایمش می‌کنم...رو صدتا سی دی، فلش، هارد، هرجا فک کنی یه نسخه ازش دارم.. شاید اگه می‌شد می‌رفتم یه نسخه‌اشم تو صندوق امانات بانکی چیزی می‌ذاشتم... می‌خوام خیالم راحت باشه تا آخر عمرم، که همیشه هست.. خیلی سخته که از یه آدمی که همه زندگیته همین بمونه برات...و یه بالش کرم قهوه‌ای، که سرتو فرو کنی توش و زار بزنی.

   + مهسا ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٥
comment نظرات ()

 

یه روزاییم بود
جاده جواهر ده رو می‌رفتیم بالا
یه کله داریوش میخوند تا بالا برسیم
درختا برگ نداشت
بارون زده بود
من سیگار کشیدن تو ر وتماشا می‌کردم
صدای خنده‌هات می‌پیچید تو کوه
شالگردنمو محکم می‌کردی که سرما نخورم
پاییز شده و با اولین بارون من دوباره به مریضی فکر کردن به اون روزای لعنتی برمی‌گردم

   + مهسا ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۳
comment نظرات ()

مطرب مهتاب رو

 

دوست داشتم فردا شب مست و پاتیل بودم تو کنسرت ...فرو می‌رفتم تو صندلی و تصویر تار و لرزونی می‌دیدم از شهرام و علیزاده
اونوقت صداها می‌رفتن بالا و می‌خوردن به سقف، می‌چرخیدن و تلو تلو خورون می‌رفتن تو مغزم
نرم‌تر و مخملی‌تر از اون چیزی که واقعن هستن
بعد دود سیگارو حلقه حلقه می‌دادم بیرون و زل می‌زدم بهش تا تو هوا چرخ بخوره و محو شه..
در حالی‌که شهرام هی میگه:
مطرب مهتاب روووووووووو، آنچه شنیدی بگووووووووووو
ما همگان محرمیم...محرمیم....محرمیــــــــــــــــــــــــــــــــم
آنچه بدیدی بگــــــــــــــــــــــــــــــو
آنچه بدیدی بگــــــــــــــــــــــــــــــو
تا آخرم همینو هی تکرار بکنه
:|

   + مهسا ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٥
comment نظرات ()

عنوانی ندارد.

انگار تو خونه بمب ترکیده بود. داشتیم اثاثیه جمع می‌کردیم.مامان یه عالمه لباس اضافی جمع کرده بود که بده به یه خانومه که می‌بره واسه اینایی که لازم دارن. می‌گفت خیلی دعا می‌کنن و این حرفا.وسط لباسام نشسته بودم که مامان اومد تو و چند دست لباس بابا تو دستش بود. گفت اینا مال باباته...از ته فلان کمد پیدا کردم (همیشه می‌گه بابات، دوست داشتم اسمشو بگه. ولی) .گفت بزارمشون رو این لباسا بره؟ انگار من باید اجازه می‌دادم.. حق داشت البته چون خیلی دعوا کرده بودم سر این چیزا باهاش...گذاشت جلوم. دلم هری ریخت..زیر چشمی نیگاشون کردم...چشمم که افتاد به لباس راحتی چارخونه اش نگامو دزدیدم و گفتم آره..ببر...ورداشت و رفت. 5 دیقه بیشتر طول نکشید. اومدم بیرون و دیدم رفته دسشویی. سریع خودمو رسوندم به جعبه مقوایی و لباسای بابا رو چنگ زدم و فرار کردم تو اتاق و درو بستم. همونجا پشت در نشستم و لباسا رو گرفتم تو بغلم.....لباس چارخونه اش..برا تولدش خریده بودم...اون پیرهن طوسیه ....کلاه بافتنی ش که زمستونا میزاشت سرش و حرص منو درمیاورد....بهش میگفتم بابا شکل نمکی یا می‌شیا...می‌خندید و ادا درمی‌اورد برام. ژاکت مشکی بافتنی نازکش که وقتی سردش میشد زیر کتش می‌پوشید.....اومدم کلاه بافتنی رو بزارم رو سرم دیدم یه دونه از تار موهای سفیدش توی کلاهه مونده....کلاهه می‌لرزید تو دستم....اشکام می‌ریخت روش..صورتمو فرو کرده بودم تو لباسا و فشار می‌دادم که صدام نره بیرون از اتاق...لباسا بوی نم میداد..بوی تنی که معلوم بود خیلی وقته ازش رفته...بوی مرگ.
هیچوقت به اندازه اون لحظه دلم نخواسته بود بمیرم.

   + مهسا ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۸
comment نظرات ()

شاعر تمام شده

 

شاعر تمام شده» اثری‌ست با شعری زیبا از «سیّد مهدی موسوی» و صدای گیرای «شاهین نجفی»

دارم روانی میشم با این شعر و آهنگ...من خیلی حالم بده یا این خیلی خوبه؟

   + مهسا ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/٢/۱٦
comment نظرات ()

من کجا خوابم برد؟

امروز رفیق گرمابه و گلستان روزای نو‌جوونیمو تو فیس بوک پیدا کردم... در حالیکه ۱۵ سال از آخرین باری که همدیگه رو دیدیم گذشته بود.. از یک ساعت پیش که مسیجش رو خوندم و عکس شاد و سرخوشش رو با اون چشمهای تیره و براق و موهای پرپشت ولبخند همیشگیش- که منو یاد گذشته‌ها می‌انداخت- دیدم حال حبابی رو دارم که تو فضا معلقه و هر لحظه می‌ترسه بترکه. نمی‌دونم چرا....
بیاد صبحهای خلوت میدون هفت حوض میفتم که ما دوتایی می‌رفتیم مدرسه... به عصر‌ها که سرخوشانه تو میدون ۷۳ روی نیمکت‌های طوسی می‌نشستیم و فالوده ۲۵ تومنی می‌خوردیم.... به یاد عشق‌های شرمگین ۱۵ سالگی‌مون که هر روز تپش‌های عاشقانه قلبمون رو برای هم توی مدرسه تعریف کنیم... منتظر بودیم زنگ تفریح بخوره تا بریم ته حیاط و گزیده اشعار سهراب بگیریم دستمون و درباره «صدای پای آب» و «هامون» حرف بزنیم. به یاد پیاده رو‌ها و سنگفرش‌های وجب به وجب آشناش.. فکر می‌کنم به کوچه بن بستمون... درخت انجیر ایران خانوم که می‌رفتیم بالای دوچرخه تا ازش انجیر سیاه بکنیم... به یاسهایی که بابا تو باغچه کاشته بود.. کفتر چاهیایی که صبح‌ها از صدای بغ بغ بغوشون بیدار می‌شدم... به صدای چکش زدنای خسته بابا از انباری ته حیاط که می‌شد لالایی خواب شبونه‌ام. به کاشیای شیکسته پای پنجره... ایوونی که همیشه می‌ترسیدم فرو بریزه چون نشست کرده بود... آب انبار ته زیرزمین که وحشتناک‌ترین چیز زندگی بود.. به گوگوش که عشق اول و آخرم بود.. به «آیریلیق» همدم اشکای دلتنگی..
برام نوشت که سالهاست رفته آلمان. شاد و خوشبخته... که سپیده فرانسه ست و یه شوهر فرانسوی داره. چهره‌اش می‌اد تو ذهنم. صورت وحشی‌اش با چشمای سبز و موهای بور.. اورانوس دکتر شده و یه دختر ۳ ساله داره... اورانوس... باورم نمی‌شه...‌‌ رها یه پسر ۱۰ ساله.... رزیتا یه دختر چشم آبی هفت ساله داره و رفته یونان..... هنگامه فوق لیسانسشو گرفته و داره می‌ره برا دکترا... برام نوشت از خودت بگو تو تو تمام این سال‌ها چیکار کرده‌ای؟ شعر می‌گی هنوز؟ نقاشی می‌کشی؟ خلبان شدی بالاخره؟ پیانو به کجا رسید؟ اینهمه آرزو داشتی به کدوماش رسیده‌ای؟ تعریف کن برام...
یادم افتاد که شعر و داستان می‌نوشتم... که هم می‌خواستم شاعر بشم هم نویسنده.. هم نقاش و هم خلبان...
می‌خوام از خودم براش بنویسم.. اما نمی‌دونم چی.. حتی چند خط... هی تایپ می‌کنم و تا یه به یه خط می‌رسه پاک می‌کنم... چی باید بنویسم.... بنویسم که اون خونه قدیمی خاک شد و روش یه آپارتمان ۵ طبقه ساخته ان؟ که درخت انجیر و شاهتوت بابا مدفون شد زیر سنگهای مرمر و گرانیت‌ها ی نو؟ که من... من دیگه اون دختر ۱۵ ساله با سرخوشیهای کودکی نیستم؟ که آرزوهای نوجوونیم زیر پای تلخی‌های زندگی له شدند و مردند؟ که ساز و قلم مو و آبرنگ و دفتر شعرم رو فراموش کردم؟ بگم که ازمهسای اونروز‌ها که تومی‌شناختی فقط یه جفت چشم غمگین باقیمونده که ممکنه تو رو بیادش بندازه... که اینروز‌ها وتمام این سال‌ها سعی کرده‌ام حتی خاطره اون دوران رو هم بیاد نیارم.... که من... من... من هیچ چیز برای گفتن ندارم؟
این هیچ چیز رو نمی‌نویسم..... صندلی مو هل می‌دم عقب و زل می‌زنم به پنجره. به چهارراه ولیعصر و انبوه آدما و ماشین‌ها که تو هم می‌لولند..یه بغض مث یه تیکه سنگ بزرگ تو گلوم گیر کرده و نمیتونم فرو بدمش. از گریه کردن جلوی آدما میترسم. لیوان چای کنار دستم سرد شده. کاش میشد یه نخ سیگار بکشم.

 

پ.ن:همینطوری..

آوازِ مثنویِ همایون
محمدرضا شجریان- منصور صارمی-آلبوم همایونِ مثنوی

   + مهسا ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد