شما همتون دروغگویین

حرفهایی برای نگفتن

بابا بهمن

 

میدونم میای دوباره... در رو باز میکنم..تکیه داده ای به دیوار..سیگارت گوشه لبت، زیر چشمی با نیم لبخندی که همیشه روی لبهاته... کتت رو انداخته ای روی دوشت..موهاتو بسته ای مثل همیشه....تار موهات ریخته توی صورتت. تو دستات پر پاکته.. تخمه، چیپس، کاکائو، انار، دوغ که بدون اون غذا نمیخوری...زیتون پرورده....

بابا...همه پنجره ها رو باز گذاشته ام که نفست نگیره، گرمت نشه... چای پر رنگ ریخته‌ام برات...با نون خامه ای.. آخه امروز تولدته...میخوام وقتی در آغوشم میگیری بوی خاک اره با بوی عطرتو با هم نفس بکشم..موهامو نوازش کن..3 ساله که تو خیال میای فقط..نمیشه برگردی؟ نمیشه بیای پیشم دوباره؟.. نمیشه بی خیال بخندی بلند...نمیشه بنشینی و سالاد مخصوصتو درست کنی با هزار مدل سبزی و ادویه و فقط یه قاشق بدی به من و بگی: این چیزا بدرد شما نمیخوره... شماره ات هنوز تو گوشیمه..بابا بهمن... ولی زنگ نمیخوره دیگه...که صداتو بشنوم دوباره. که یادم بندازی جدول بخرم برات...نمیشه بیای؟ دوباره دستمو حلقه کنم دور بازوت با افتخار تو خیابونا قدم بزنم باهات...که بابای به این خوش تیپی و قشنگی دارم که با یه برخورد تو دل همه جا وا میکنه... که با زبون بی زبونی بگم: من دخترشم..دختر این بابای بی نظیر مهربون...که گاهی بداخلاق میشه ولی عاشق همه اون بداخلاقیاشم....

بابام تو جیبای کتش همیشه یا پر پیچ و میخه یا پسته خام و تخمه ژاپنی.. بابام هلو دوست داره، که با آستینای کتش پرزاشو پاک کنه و یه گاز بزرگ بزنه..بابام دوست داره وقتی فوتبال نگاه میکنه از هیجان تخمه بشکنه پرت کنه دور وبرش. دوست داره نمکدون رو شوت کنه تو تلویزیون..خوشش میاد وقتی شامشو خورد هر چی بشقاب و لیوان و کاسه تو سفره ست بچینه رو هم تا جیغ مامانمو در بیاره و بخنده...بابام دوست داره چتر و کیف و شالگردنشو همه جا جا بذاره... وقتی غم تو چشای یه پدر میبینه که اومده پشت ویترین مغازه اش ، دست بچه اش تو دستش...با حسرت نگاه میکنه به کفشا... دلش میلرزه و  2 جفت کفش میده بهش ببره...

بابایی من جدول با خودکار حل میکنه از بالا تا پایین بدون حتی یه غلط، بعد یه تیک میزنه کنارشو میره صفحه بعدی... عاشق مرباست بعد از غذا، با یه تکه کره. من باید براش بیارم. بعدشم باید بشینم با موچین یکی یکی خورده چوبای ریزی که رفته زیر پوست انگشتای دست نازنینش  با حوصله در بیارم... دستاش زبره ولی گرمه. گرم و بزرگ و محکم. صداش خش داره، آخه زیاد سیگار میکشه. سرفه میکنه ناجور ولی بروی خودش نمیاره. وقتی میریم مهمونی، تا میشینه با خنده میگه: اون آجیل ماجیلاتونو بیارین من بخورم برم، کار دارم...میوه پوست میکنه، پوستاشو میریزه تو بشقاب من...یواشکی میگه: بذار فک کنن تو خوردی...من الکی حرص میخورم ولی ته دلم غنج میره از این شیطونیاش... بابا بهمنم همیشه شبا جلو تلویزیون خوابش میبره. وقتی پاورچین پاورچین میام یواشکی خاموشش کنم، همونطوری که  خوابه، زیر لبی میگه: نه خاموش نکن بچه دارم نیگا میکنم...میگم بابا آخه شما که خوابی، یه غلت میزنه و چشم بسته پاکت سیگارشو پیدا میکنه و میگه: یه چایی بریز واسم دختر...بابام به من میگه: جونور شماره 2! دلش نازکه مثل دل فرشته ها.نگاش همیشه برق میزنه.همچین میگیردت که بعد یه برخورد، دیگه نمیتونی فراموشش کنی... بابام....         ...............

بابا داره باد میاد، باد سرد... یه وقت سردت نشه...نمیخوام بیام و دوباره یادم بیفته که زیر اون خاکای سرد و اون سنگ سیاه دراز کشیده ای.... نه نمیام... میخوام یادم بره... یادم بره که دیگه نیستی.تولد 58 سالگیته اما در دل من 1000 ساله میشی امروز.یادت نره چقدر دوستت دارم، یادت نره میلرزم و چشمام پر اشک میشه هر وقت میشینم روبروی عکست، به ساعت مچیت نگاه میکنم، کمربندت، کفشت، کتت که آویزونه میون لباسهام، پیراهنت، برس آبی رنگت که  چند تار موی سفید و خاکستریت هنوز لابلاشه...و دفترت ..که اولش یا اون خط زیبات نوشته ای:

بگذارید و بگذرید، ببینید و دل مبندید، چشم بیندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...

ای کاش که بشه سال دیگه پیشت باشم، پیشم باشی، تولدتو باهم جشن بگیریم.بیخیال بقیه آدمای دنیا! بابایی، تولدت مبارک.

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
تگ ها :


...

خسته‌ست این آدم بی‌گمان، و کمی مرگ دلش خواسته است.

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٧
تگ ها :


nothing else matters

مثل هر روز و همیشه با روان نویس سبز ساعت ورود میزنم  و برگه رو پرتاب میکنم روی میز. به بعد الظهر فکر میکنم و ساعت خروج..7.. 8..10...یه قهوه تلخ میخورم توی اتاقی که کاغذ دیواری کرم وصورتی داره و همیشه درش بسته‌ست. میزم رو به دیواره و پنجره اتاقم تنها دلخوشیمه توی این 10 ساعتی که اینجام..لم میدم روی صندلی و در افکاری موهوم فرو میرم.ذهنم مثل مته ای در ناکجاآباد درونم میچرخه و افکار درهم و برهمم رو اینور و اونور میپاشونه... به دیشب فکر میکنم. به اون میز قهوه ای کهنه که روش کلی یادگاری کنده بودن. به ما که میخندیدیم و فرت و فرت سیگار میکشیدیم واز هرچیزی که به ذهنمون میرسید حرف میزدیم. به چشمهای خواهرم که پر از شادی و امید  و شیطنت بود. به مهربانی اون دونفر که راحت میشد فهمید چقدر همدیگرو دوست دارند. به خودم... که نه پر بودم نه خالی. به من که لبخندهای مصنوعی میزدم اما صدایی در درونم گریه میکرد. به دنبال چیزی میگشتم که نبود... وشاید هم بود اما من نمیدیدمش..به او که با مهربانی و محبتی بی نهایت نگاهم میکرد و میدونستم همه چیزی که ازش باقیمونده با تمام موجودیت متوهم رنگپریده وحشی سرکشش ، به من وابسته‌ست....میدونستم که تنها پلم، بین ویرانه‌های باقیمونده وجودش با دنیای بیرون که میترسوندش... تنها امیدشم توی تاریکی دنیای دور و برش. همه چیزشم توی نامردمی دنیای نامردی که همیشه غم توی قلبش کوبونده...من...من برای اون همه چیزم،در حالی که دستهام خسته‌ست و لرزان... در حالیکه نمیدونه این دستهای ضعیف و سرد دیگه قدرت نگه داشتن این ریسمان کهنه و سست رو نداره... نمیدونه که هر لحظه بیم سقوط دارم...و نمیخوام او رو با خودم پایین بندازم... اما ...

بهتره صبح باشه... بهتره که با صدای دریا چشمهامو باز کنم... بهتره وقتی که بیدار میشم ببینم  دوباره داری آهنگ "nothing else matters" رو گوش میکنی، و با زیتون و تخم مرغ برام صبحانه درست کرده‌ای..بهتره همیشه اون زنجیر با پلاک سبز  که قلبمو آروم میکنه به گردنت ببینم...60 days…....باید فقط وقتی پرده‌ها رو کنار بزنیم که مطمئن باشیم ساحل خالی و خلوت و دریای آروم و خاکستری رو پشت پنجره خواهیم دید...باید بدونیم فصل صید ماهی‌ها کی خواهد بود تا بتونیم زودتر برگردیم..باید اونقدر وقت داشته باشیم که بتونیم بی دغدغه مدتها کنار جاده جواهرده بنشینیم و به انبوه کوه و جنگل و دره‌های زیر پامون خیره بشیم. بعد تو آواز بخونی و من چشمهامو ببندم و دوست نداشته باشم هیچوقت بازشون کنم، دوست نداشته باشم هیچوقت اون لحظه‌ها تموم بشن..گم بشن، خاطره بمونن...

بهتره بمونم، بهتره بمونی..چون هیچ چیز باقی نمیمونه...نه من، نه تو.نه اون جاده...

دوباره از فردا ساعات طولانی کار شروع میشن..کار و کار و کار..باید امیدی باشه برای زنده بودن. امیدهای احمقانه نمیخوام. میخوام آروم بگیرم..میخوام روزهای سرخوشی 24 سالگی برگردن. میخوام رها باشم. رها.مثل تکه ابرهای مخملی تو آسمون آبی اردیبهشت.باید توان و قدرتم رو نگه دارم... باید بتونم تحمل کنم. باید بجنگم. نباید قول 16 سالگیم رو فراموش کنم. قول دادم که هرگز تسلیم زندگی نشم. هرگز کم نیارم، نبازم، داغون نشم. ..

میشه با من حرف بزنی؟ میشه هنوز منو بیاد داشته باشی؟ میشه.....؟ میشه دوستم داشته باشی؟

مفهوم احمقانه‌ایه دوست داشتن. شاید بعد از 55 سال بشه فهمید... اما نشه فهموند.خسته ام..خوابم میاد... پنجره‌ها رو نبند، بزار بوی دریا مستم کنه، بزار صدای موجها بشه لالایی خواب آشفته ام.مثل همیشه در آغوشم بگیر، بزار بوی تنت رو نفس بکشم.بذار در میان بازوان امنیت تو چشمهام پر خواب بشن، و تصویر تیره چشمهات آخرین چیزی باشه که بخاطر میسپارم. فردا خواهد رسید.فردای بیرحم خاکستری. چیزی نگو، بذار خوابم ببره. شاید دیگه هیچوقت بیدار نشم.


So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
and nothing else matters ....

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
and nothing else matters .....

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
and nothing else matters ...

never cared for what they do
never cared for what they know
but I know

So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
and nothing else matters ....

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
تگ ها :


چیزی بگو

بیتوته کوتاهی ست جهان
در فاصله گناه و دروخ.
خورشید همچون دشنامی بر می آید
و روز شرمساری جبران ناپذیری ست.
آه پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگو.
درختان جهل معصیبت بار نیاکانند
و نسیم وسوسه ئیست نابکار.
مهتاب پائیزی کفری ست که جهان را می آلاید.
چیزی بگو ، پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگو.
هر دریچه ی نغر به چشم انداز عقوبتی می گشاید.
عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی ست
و آسمان
سر پناهی تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی.
آه پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگو
هر چه باشد.
چشمه ها از تابوت می جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند.
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمند ترانند.
خامش منشین ،خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم..
از عشق
چیزی بگو..

 

"شاملو"

 

تنها تویی که میتونی کمکم کنی...خدایا..یه کاری کن که باورت کنم.. کاری کن که آروم بگیرم..یه نشونه از خودت بهم بده..دارم دیوونه میشم.. مگه میشه تو نباشی؟ تو هستی... میدونم...بگو که همه چیز دروغ نیست.. بگو که من، تو تمام این سالها با خودم حرف نزده‌ام...دستام یخ زده... بیا و دستای کوچیک و لاغر و سردمو تو دستای بزرگ و مهربون و گرمت بگیر...بیا و از این کابوس وحشتناک بیدارم کن.

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
تگ ها :


قدم به قدم، رو به تو، ... لرزان، سرد، خاکستری.

تا حالا خرمالوی گس خورده ای؟ کال، نرسیده. رنگپریده و اخمو. پنجره بازه. مثل همیشه و من سردمه.  باید برم دستشویی. میرم همون پاساژ،  از کنار همون رستورانی رد میشم که آخرین بار استیک با سس تند خورده بودم...یاد اون روز سرد برفی زمستون سال 84 میفتم. تو پارک روی نیمکتهای پر از برف نشستم و کلی تاب بازی بچه ها رو تماشا کردم...به بوتهای پاشنه بلند نوک تیزم خیره شده بودم که روم نمیشد بپوشمشون.... همیشه فکر میکردم یه روز که کالسکه بچه م رو هل میدم، مغرور، با اون بوتها و اون کت خز زیتونی سایز 36 مامان، تو کوچه های برف گرفته قدم خواهم زد...هوا گرم شد و من شکوفه های سفید و صورتی آجین دوجین رو دیدم...هوا گرمتر شد و من همه اونروزهای سخت رو فراموش کردم.

زیر بارون کنار رودخونه ایستاده ایم و همدیگه رو در آغوش گرفته ایم. در آغوشت فرو رفته ام و قطره های بارون از تار موهای تو سر میخورند و میچکند روی صورت من...چشمهامو باز میکنم و در انبوه باران و مه، بارش شکوفه های سفید و صورتی رو میبینم... نمیخوام به اون روزا برگردم.

درو باز میکنم . نور و رقص و آواز. چشمهامو ریز میکنم و راهمو از میون همهمه آدمها و هیاهوی بچه ها باز میکنم. او رو میبینم که با عروس تازه اش میرقصه. با لبخندی احمقانه بر لبها. صداش میکنم اما نمیشنوه. میخوام بهش بگم که چقدر ازش بیزارم. اما دلم براش میسوزه. دلم برای هر دوشون میسوزه. برای خودم. و برای همه معصومیتی که از دست رفت.... شومینه سرده. آتشی روشن نیست. من باید برگردم خونه و شام درست کنم. مثل همیشه کباب تابه ای با دو لیوان برنج. اتاقها سردند. دیوارهای سفید سردند.من یخ کرده ام. دوباره زمستونه...دوباره من توی حوض آب یخ زده تا گردن فرو رفته ام.

پشت فرمون که میشینم، سرم رو به صندلی تکیه میدم و سیگاری میگیرانم. در سکوت به چراغ های روشن ماشینها، مغازه ها و خیابانها خیره میشم...دوباره به چشمهای تو نگاه میکنم. دوباره نیمرخ مهربان تو رو میبینم. و لبخندت که مثل بچه ها معصومه..پف زیر چشمهات دوباره برگشته اند، نگاهت دوباره میدرخشه، دوباره لبخند میزنی. دستهات دوباره گرمند، وقتی دستهای منو میگیری..دوباره مثل گذشته چشم غره میری به سیگار کشیدنم، نصفه از دستم میگیری، یه پک میزنی، یه نیم نگاه میاندازی به من، از شیشه پرت میکنی بیرون...دوباره دستمو میگیری و مثل بچه ها ردم میکنی از خیابون. دوباره بابایی من میشی. ماهی درست میکنی برام با یه عالم سیر و پیاز و قارچ. تفت میدی، بو راه میندازی تو خونه..منم مثل بچه ها هی از روی سنگ اپن میپرم، از اینور به اونور، هی غر میزنم، هی میخندم، هی حرف میزنم..

از کنار سنگ قبرهای سیاه رد میشم...به تو میرسم... که آروم و بیصدا دراز کشیده ای اون پایین. گلها رو پرپر میکنم رو اسمت. رز، مریم، داوودی.. خم میشم و با لبهای سردم سنگ سرد سیاهت رو میبوسم. دور میشم، قدم به قدم، رو به تو، ... لرزان، سرد، خاکستری.

جا نذار منو اینجا. تنها نرو. من از تنهایی میترسم. من از سکوت لحظه های نبودنت بیزارم. میخوام باشی. حتی اگر تلخی، حتی اگر سردی... چشمهای نگرانت رو به من میدوزی، با زبون بی زبونی حرف میزنی با من. همیشه حرف بزن. فریاد بزن اما سکوت نکن. تنها نذار منو. از من نترس، با من باش، تنها کسی هستی که دوستت دارم.،مثل یه قهوه تلخ توی سرمای دلگیر زمستون، ...دیگه منتظر هیچی نیستم....هیچی، هیچکس...و به هیچ کجا نمیخوام برم.، همین جا میمونم، همین جا، با تو،....تنها کسی هستی که دارم...میدونی؟

 

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٢۳
تگ ها :


در واپسین روزهای 28 سالگی

اینکه تو دنیای به این بزرگی، میون اینهمه آدم...ماشین..خونه و بقیه چیزای دیگه احساس تنهایی کنی خیلی سخته... اینکه  بترسی...بترسی از اینکه نتونی هیچکسو دوست داشته باشی... و خالص ترین حسهات هم دیگه ارضات نکنن و تو این توهم بمونی که نکنه همش دروغه... همه این ته مانده حس دوست داشتن نه دوست داشته شدن.... بترسی.... از اینکه تنها دلخوشی باقیمونده ات این شده باشه که بعضی صبحها با تنها رفیقت( اگه بعدا از اینکه اسمشو گذاشتی رفیق پشیمون نشی) بزنی تو دل جاده تا سد و یه املت با پیاز و بعد دوتا چای پررنگ با لیموترش بزنی ، بعدشم 3 تا سیگار پشت هم و بعد... دوتایی بندازین تو اتوبان و بریین تا ته ته و دیگه به این فکر نکنین که تا آخر اونروز چه اتفاقایی میخواد بیفته... و شبا وقتی داغون و خسته برمیگردی فقط به حمام، شام، سیگار و خواب فکر کنی...

 از وقتی به مرجان افتاده‌ام سیگارم خیلی زیاد شده. بدجوری پایه همه دیوونه بازیای همیم.دوست دارم یه بار دیگه رفاقت کنم، ببینم ته این یکی چی میشه.. شاید برای آخرین‌بار باشه.. اینروزا همش خسته‌ام.. همش بی‌حال و کسلم... بیشتر ترجیح میدم تا 10 شب سر کار باشم تا خونه..دوباره هنگ کرده‌ام..ایندفعه بدجوریه...همش رو هوام، انگار مال هیچ جا نیستم. هرجا میرم غریبه ام...همه برام بیگانه ان....نمیدونم.... آره..انگاری روحه  پر بیراه نمیگفت....چاکراه هفتمم نافرم داغونه...فقط فقط به پول فکر میکنم...زرد زرد شده ام انگاری... اما نه... اینطوریام نمیتونه باشه..آخه وقتی گفت تا 39 سالگی بیشتر افتخار حضور تو این دنیا رو ندارم  ته تهای دلم از خوشحالی لرزید.. حالام هر وقت یادم میفته دلم چی میگن... غنج میره.. نمیدونم درسته یا غلط..اما بهرحال روح ها حتما یه چیزایی بیشتر از آدمیزاد سرشون میشه.. بالاخره طرف یه چیزی میدونسته که گفته..وگرنه چرا به من..چرا به مارال یا علی یا نیما نگفت.راستی... چه خوش گذشت اون 2 روز شمال..رفتیم  و اومدیم و رفتم و رفتی...آره.. همیشه رفتن بهتره... باور کن... شاید بعدها وقتی تو فرانسه داشتی عشق دنیا رو میکردی و با یکی از اون دخترای برنزه بینی قشنگ، آفتاب میگرفتی حتی اصلا یادت نیاد که چهارتایی تو نمک آبرود سوار سورتمه شدیم و چقدر جیغ کشیدیم... شب کنار دریا قلیون کشیدیم و چرت و پرت گفتیم...قزل آلا و سیر ترشی و دوغ.....! یه جاده سیاه سیاه، ماه کامل، با تک آهنگهای فرانسوی که از دست مارال در رفته بود... هی.... اما خوب آخرش یادم رفت فلفل تندایی که با اونهمه ذوق از حیاط اون ویلائه کنده بودم از صندوق عقب ماشینت وردارم. احتمالا توام انداختیشون دور.. آخه آخر کاری حال همه رو بد خراب کردی... خوب تخصصت همینه، گند زدن به احوالات دیگران در خوش ترین لحظات.. برا همین اشکال نداره، بخشیدمت. اشکال تو میدونی چیه... همه چیو خیلی جدی میگیری...هنوز به جایی که من رسیده ام نرسیده‌ای که قید همه چیو بزنی و تو لحظه زندگی کنی. هر لحظه فقط برای همون لحظه.همین وبس. نمیدونم.. شاید باید آرزو کنم که اصلا بهش نرسی. به حسی که هم تلخه هم دردناک. هم یه جورایی خوب...

پ.ن1: طی یک اتفاق باور نکردنی، که برام بیشتر شبیه یک معجزه بود پولم جور شد واسه ماشین.. تا آخر آبان هاچ بک مشکی ام دوباره برمیگرده...باورم نمیشه..این یعنی ..دوباره من، فرمون، و یه جاده بی انتها! یعنی اینکه دیگه زمستون نمیلرزم از سرما کنار خیابون... یعنی دوباره یه جا رو دارم که توش جیغ بزنم و  بخندم وگریه کنم و هیشکی نفهمه. یعنی عید میتونم مامان اینا رو ببرم مسافرت...یعنی دیگه کابوسی به اسم قسط بیست و چارم هرماه وجود نداره...آخ خدا...میشه دلخوشیام دوباره برگردن؟یعنی میشه من دوباره همون مهسای قدیمی بشم؟

پ.ن2: از فردا نمایشگاه مطبوعات شروع میشه و یک هفته درگیرشیم. اما خیلی حال میده ها... هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی تو یه مجله کار کنم... چه برسه به اینکه تو نمایشگاه شرکت کنم...خدایا دیگه بیش از حد داری بهم حال میدیا..میترسم سر دلم بمونه یه وقت.

پ.ن 3: من دوباره یه کار خیلی احمقانه کردم.. اما خوب هرچی سعی کردم نشد که نشه... ولی خوب فکر میکنم اینطوری خوشحال ترم... پس تو این مدت که از عمرم مونده بهتره خوشحال تر زندگی کنم.اینطوری در مواقع غصه اش هم از مواقع خوشحالی عادی ام خوشحال ترم. پس فعلا بی خیال همه چی میشم.. آره.. میخوام از این به بعد یه مدت تیریپ شیش و هشتی زندگی کنم.


پ.ن۴: همه چی رو هواست، منم رو هوام.... همینه دیگه.... کاریش هم نمیشه کرد.

 

 

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٧
تگ ها :


وقتی که مرگ من فرا می رسد

وقتی که مرگ من فرا می رسد، هنوز کتاب های زیادی در گنجه من

خواهند بود

که من می خواستم آنها را بخوانم

بعدها ، شاید در روزهای بهتری

وقتی که مرگ من فرا می رسد ، هنوز داستان های زیادی خواهند بود

که من می خواستم آنها را بنویسم

من هیچ وقت به آنها نرسیدم .

تابستان های تازه خواهند آمد و همه چیز ادامه خواهد یافت

صبح و عصر ، هفته و ماه ، و سال های سال ،

این چه ارزشی دارد ؟

بعد دیگر در دنیا هیچ کس نخواهد بود که من زمانی دوست داشتم

هیچ کس که با او من جامم را به شادی خالی کردم...

دیگران به جای ما همین بازی را تکرار خواهند کرد

کلمات پر از لطف و اعمال مملو از نفرت را

در میان یکدیگر

رد و بدل خواهند کرد

دیگرانی که من نخواهم شناخت

اما می ترسم چهره ای مانند ما داشته باشند

مردان رشید

زنان ِ دوست داشته شده

و پسران کتک خورده و بی رنگ...

وقتی که مرگ من فرا می رسد، هنوز خیلی چیزها باقی خواهند بود

که من می خواستم ببینم و بشناسم

دریا ها ، منظره ها ، دیوارهای تنها و خودم .

زیرا در اطراف زندگی من آیینه های زیادی وجود نداشتند

وقتی که مرگ من فرا می رسد، تصویری که در مغز من رسم شده بود

نابود می شود

دنیای من ...

خواننده ،! وقتی تو این را می خوانی ، بعدها ، سال های بعد ،

و شاید در آن تابستان که من دیگر ندیدم

به من فکر کن .

من این را در نیمه ی اول قرن بیستم می نویسم

در یک عصر پاییز ، در حدود ساعت 10

از شراب طلایی ORVIETO خورده ام

که برای شب و آرامش مفید است

منزلی داشتم که در بالای آن ستاره ها می سوختند

و روی هم رفته انسانی بودم

مثل تو ...

 

"اوسیپ کالنتر"

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٦
تگ ها :


از مرز انزوا

ما در ظلمتیم، بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت

ما تنهاییم، چرا که هرگز کسی ما را به جانب خود نخواند

ما خاموشیم، زیرا که دیگر هیچ گاه به سوی شما باز نخواهیم آمد..

و گردن افراخته

بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم...

بی آنکه بی اعتمادی را دوست داشته باشیم .

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٥/٢۳
تگ ها :


وقتی هیچ حرفی نداری....

 

آری، دیگر همه چیز تمام شده بود..اتاق تاریک، بخاری سرد و خاموش، پنجره ها بیروح و غم انگیز بودند. و جز چند میز و صندلی و مقداری اثاثیه چوبی چیزی وجود نداشت…و بفرض هم که همه چیز بود، چون باغی که از وجود گل خالی شده باشد، گور مانند مرا رنج می داد و از خود بیزارم می کرد…

آری، همه چیز تمام شده بود.

 پر (ج.م.ماتسن)

 

می دانم که تکان خواهم خورد.در به آرامی باز خواهد شد و آنچه را پشت در است خواهم دید. آینده. در آینده باز خواهد شد. به آرامی. بطور حتم. بر آستانه آن ایستاده ام. جز این در و آنچه پشت آن کمین کرده چیزی ندارم. می ترسم.و نمیتوانم کسی را به کمک بخواهم.

می ترسم.

 وانهاده (سیمون دوبوار)

 

تو از آنطرف صبحانه های خاموش اما آمیخته به لبخند حرف میزنی، همان وقت که به انتظار می نشستی بی آنکه جرات کنی قهوه ات را سر بکشی، خدا می داند چه نیازی تو را وامی داشت که لایه ظاهری رفتاری را حفظ کنی که خوشبختی و درماندگی اشتیاقت را پنهان می کرد.

..سیگارت را بکش، فرانتس، بعد سرت را بگذار روی سینه من وبخواب. بخواب تا وقتی این اتاق به گرمی تن ما بشود.

پوست انداختن (کارلوس فونتس)

 

خوب نیس آدم با عروسکش جوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسکه… اونقدر ساده نباش و با خودت فکر نکن عروسکا چون عروسکن، دل ندارن و نمی تونن نفرینت کنن…از قضا آهشون خیلی ام دامنگیره…

کافه پیانو (فرهاد جعفری)

 

آمدی، دست تو می گیردم،-بر دستت بوسه می زنم.با عشق، با هراس،-بر دستت بوسه می زنم.آمدی که نابودم کنی، عشق، خوب می دانم.زانوانم می لرزد، بیا! نابودم کن!- بر دستت بوسه می زنم. …دستت که نوازشم می دهد فردا خواهدم کشت. به انتظار ضربت کشنده تو، بر دستت بوسه می زنم….بیفشان درد مقدس را! تا درون سینه ام رسیده شود…سراسر دردهای جهان!- بر دستت بوسه می زنم…..

جان شیفته (رومن رولان)

 

عشق در سینه آن کسی است که دوست می دارد، نه آنکه دوستش می دارند. همه چیز پاکان، پاک است. همه چیز مردم نیرومند و تندرست پاک است.عشق همانگونه که برخی پرندگان را به زیباترین رنگها می آراید، از جان درستکاران هم آنچه را که در ایشان شریف تر است برمی رویاند.

ژان کریستف (رومن رولان)

 

چنین زنی را هرگز ندیده بود.نه زن بود این، که افسانه بود. و اینکه بر آب بود، نه جسم، که پندار بود. خواب بود. می شد دستش زد؟ یا ساخته پندار بود؟ در خواب دیده می شد یا در بیداری؟ می توان آیا دل انگشت خود را بر برهنگی پوستش کشید؟ می توان آیا تب تن او را حس کرد؟ نه، نباید! حتی نباید در جایی بازش گفت.اگر بر زبان بیاوریش دیگر هرگز به خواب یا خیالت نخواهد آمد…

کلیدر (دولت آبادی)

 

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٤
تگ ها :


آه اگر آزادی سرودی می خواند...

گفتند: "نمی خواهیم

                          نمی خواهیم

                                          که بمیریم"

گفتند: " دشمنید!

                     دشمنید!

                               خلقان را دشمنید"

چه ساده، چه به سادگی گفتند

و ایشان را

چه ساده

            چه به سادگی

                               کشتند!

 

کف خیابان نشستم و گریه کردم.....گریه ای که تمامی نداشت......برای همه جنایتها، نامردی ها، وحشی گریها و دنائتی  که دیدم....برای همه اونهایی که به جرم خواستن حقشون کتک خوردند، تحقیر و اسیر شدند، و با فجیع ترین وضع به خاک و خون کشیده شدند...همه اونهایی که جرمشون بستن دستبند سبز بود و بالا آوردن انگشت به نشانه پیروزی... جرمشون سکوت بود... و منهم...

چطور؟ چطور فراموش کنم؟...آیا میشه فراموش کرد؟ آیا فراموش کردن، خیانت نیست؟

 

آه اگر آزادی سرودی می خواند...

کوچک...کوچکتر حتی

از گلوگاه یکی پرنده.....

 

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٤/۱
تگ ها :


سرگردانی

کاستن..
از درون کاستن
کاسه..
کاسه ای در خود کردن
چاهی در خود زدن
چاه..
و به خویش اندر شدن
به جست و جوی خویش...
آری
هم از اینجاست
فاجعه
کاغاز میشود
به خویش اندر شدن..
و سرگردانی
در قلمرو ظلمت.



"احمد شاملو"

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٥
تگ ها :


وقتی...

وقتی که دیگر نبود , من به بودنش نیازمند شدم, وقتی که دیگر رفت,من به انتظار آمدنش نشستم , وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد , من او را دوست داشتم.....وقتی که او تمام کرد من شروع کردم.....

وقتی او تمام شد .......من آغاز شدم...

و چه سخت است تنها متولد شدن, مثل تنها زندگی کردن است...
مثل تنها مردن!

"دکتر علی شریعتی"

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
تگ ها :


چند ساله شدی....

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه

میدونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره .....

بابایی.... تولدت مبارک...میخوام بدونی که چقدر دوستت دارم... هرجا که هستی باش.... فقط باش... بذار همیشه توی قلبم گرم و زنده باقی بمونی...بذار همیشه با رویات زندگی کنم.... بابایی برات نون خامه ای خریدم... هنوزم دوست داری؟... با دستای گرمت نوازشم کن.. بغلم کن...
بدون یه دختر اینجا... سه ساله که ایستاده...و با چشمهای خیس به راهی که رفتی خیره شده...بذار ببوسمت. تولدت مبارک.

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
تگ ها :


ماهی کبابی کنار آسیابهای بادی

خودم رو مرور کردم. بعد از چهار سال...برگشتم به گذشته. همه چیز از  خوندن چند پست قدیمی شروع شد...در تمام این چند سال هیچوقت نخواستم به اون روزها برگردم. هرگز نخواستم از او و  5 سال زندگی نابود شده ام ، چیزی به یاد بیارم...اما وقتی نگاهم به سطرهای  ناموزون و فونتهای درهم و برهم و جملات ادیت نشده  اولین پستهای وبلاگم افتاد، دلم لرزید. از اونهمه پریشان حالی، افسردگی و تنهایی... از اون زن... زنی که دست و پا می زد و خودش رو به در و دیوار می کوبید...

 

چشمهامو بستم و به اون خونه برگشتم..توی هال نیمه تاریک و روی قالی های  کرم رنگش قدم زدم .از کنار آکواریوم بزرگ پر از ماهی های رنگارنک عبور کردم...روی تخت خواب دراز کشیدم... روتختی و بالشهای نرم آبی رنگ،مبلهایی پوشانده شده با ملافه های سفید رنگ، فنجانهای  لیمویی ، کرم، آبی...شعله های لرزان آتش شومینه، و عروسکها....

برگشتم به تمام اون روزهای بلند و کشدار تنهایی... به تمام اون شبهایی که کنار شومینه کز میکردم و تفریحم مدتها خیره شدن به شعله های آتش بود...به سکوتی که هیچ صدایی برای شکستنش نبود... به زنی که تنها یک زن بود، و مردی که تنها یک شوهر بود، و نه بیشتر....

 

صبحها ساعت  چهار و نیم میزدم بیرون.... تهران، دانشگاه.... بعد از دانشگاه خودمو میرسوندم پاساژ، چون باید تمام بعد الظهر توی اون مغازه سرد کذایی میموندم.. فروشندگی، کاری که تمام عمر ازش متنفر بودم..تمام مدت میچسبیدم به بخاری و دعا میکردم هیچ مشتری نیاد تو... و دو ساعت قبل از بستن مغازه ها بهم مرخصی میدادند که بیام خونه و شام درست کنم.

تمام روزهایی که این شانس رو داشتم که از خونه بیرون نرم دوست داشتم از تخت بیرون نیام...ساعتها به صدای سکوت گوش میکردم و به دیوار های سفید خیره میشدم و درخیالات دور و دراز فرو میرفتم...

میزی که چیده میشد.... غذایی که پخته میشد....ظرفهایی که شسته میشدند... لباسهایی که اتو میشدند و یک  یکی توی کمد آویزان. آبی، سفید، خاکستری...

بین ما دو نفر یه دیوار بلند سیاه بود . او به زبانی بیگانه با من حرف میزد و من قادر به شنیدن حرفهاش نمیشدم... از او می ترسیدم، با اینکه هیچ چیز ترسناکی در او نبود.و هیچوقت دوست نداشتم مستقیم توی چشمانش نگاه کنم...همیشه چیزی کم بود، همیشه چیزی در من گم بود... و انگار مطلب مهمی رو فراموش کرده بودم...

برگشتم به اون روز بهاری دوم فرودین.... که چمدان بزرگ آبی رنگم رو باز کردم...میخواستم برم..برای همیشه. همش دور وبرم رو نگاه میکردم، نمیدونستم چه چیزی رو باید جمع کنم... توی اون خونه هیچ چیز مال من نبود، هیچ سهمی از اون زندگی نداشتم... تنها مشتی کتاب و چند لباس...و اونقدر گریه کردم که دیگه چشمهام جایی رو نمی دید...

از اون خونه اومدم بیرون، با یه عینک بزرگ تیره به چشمهام، چشمانی که می باریدند..امامزاده... احمد شاملو...من.... وتنها من.... ودیگه هرگز اونجا رو دوباره ندیدم.

 

برگشتم به اون صندلی چرمی سیاهرنگ، که تمام مدت در اون فرو رفتم ویک کلمه هم حرف نزدم...یادم هست، روبروم یه پنجره باز بود.پشت پنجره یه دیوار، یه دیوار خاکستری.و یک زن با چشمان آبی روبروم نشسته بود و تمام مدتی که دیگران حرف میزدند به من خیره مونده بود.بعد از تمام شدن همه حرفها-حرفهایی که اصلا نمی شنیدم_ پرونده رو برداشت، یک بار دیگه به من نگاه کرد، چیزی نوشت و امضا کرد.

 

وقتی برگشتم خونه ، بابا بغلم کرد،محکم... و اشکش چکید رو گونه هام... بهم گفت: "دیگه خیالم راحته...چون پیش خودمی...." میدونستم این حرف رو برای آرامش من میگه اما شونه هاش می لرزید.. و صداش.. و چشمهاش سرخ بود...اون شب هممون دور میز شام جمع بودیم.. خوب یادم میاد..مامان ماهی درست کرده بود.. همه شلوغ میکردند و میخندیدند. بابا ماهی پاک میکرد و میریخت تو بشقابهای ما..من انگار توی یه حباب بودم... نگاهشون کردم...بابا و مامان... خواهر و برادرام...احساس کردم که بازهم میتونم کنار اونها خوشبخت باشم... هممون کنار هم... مثل روزای بچگی....و چنان بغضی گلومو گرفته بود که نمیتونستم چیزی بخورم...چه دور بودم ازشون تو تمام اون سالها... و حالا دوباره برگشته بودم....

 

نزدیک به چهار سال از اون روزها میگذره...دیگه بابایی نیست.چون نخواست بمونه... بمونه تا ببینه دخترش  چقدر بزرگ شده..هرکسی داره میره دنبال زندگی خودش... دیگه هیچوقت اون آدمها دوباره دور هم جمع نمیشن...بابایی چقدر آرزو داشتم با ماشینی که خودم خریدم ببرمت شمال.. ماسوله... رامسر.. بریم کنار آسیابای  بادی و ماهی کبابی درست کنیم... هممون با هم.. مثل قدیما...پنج شنبه شبا با مامان اینا بریم بیرون شام مهمون من...کلی کیف میکردیم هممون...اما...فقط حسرتش موند رو دلم.با اون ماشین فقط اومدم سر خاکتو برگشتم...همه اینا رو تو خیال دیدم فقط....

من دیگه اون زن بدبخت و بازنده و ناامید نیستم..هرچی که الان دارم خودم به دست آورده ام.درسم رو تموم کردم، کارخوبی پیدا کردم.روی پای خودم ایستادم و هرگز اجازه ندادم کسی توی زندگیم دخالت کنه.بعد از رفتن بابایی تمام سعی ام رو کردم که جای خالی اشو پر کنم...از اونچه که هستم راضی ام... در تمام این چند سال هرگز به گذشته فکر نکردم..هرگز حسرت چیزی رو نداشتم. از اینکه خودم هستم و میتونم خودم بمونم خوشحالم.هرگز جز این چیزی نخواستم...


او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ، آری ... این منم ، اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست، کیست ؟
  

 

 

 

پ.ن١: همه ازم میپرسن جواب درست سوال تو پست " این سه نفر" چی بود.جواب درست و رمانتیک این سوال اینه که سوئیچ رو میدی به دوستت که اون پیرزن رو ببره و خودت هم با عشقت میمونی اونجا.جواب من وقتی این سوالو شنیدم این بود که سوئیچو میدم به عشقم که با پیرزن برن و بی خیال خودم و رفیقم میشم.راستش وقتی جواب درست رو هم شنیدم بازم سر حرفم بودم. چون دلم نمیومد عشقم تو برف و سرما بمونه. اما یه نکته جالب بگم. تو صد و شصت نفری که به این سوال جواب دادن تقریبا همه خیلی نزدیک به جواب میدادن بجز یه سری پاسخهای خلاقانه که  مثلا: همه رو پای هم بشینن یا یکی بره صندوق عقب و.... یک جواب بود که تو ذهنم موند و بعنوان بهترین جواب انتخابش میکنم.شادی تبعیدی نوشته بود:

"هیچکس یه دوست واقعی نداره.
عشق هم که یه سوء تفاهم بوده که رفع شده . "

 

پ.ن٢: خودم هم نفهمیدم تو این پست چی نوشتم.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٢
تگ ها :


...

باران صبح

نم نم

می بارد

و تو را به یاد می آورد..

که نم نم باریدی

و ویران کردی

خانه کهنه را.

  
نویسنده : مهسا ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
تگ ها :