پلاکِ چارصد‌و‌هشتادو‌چار

 

آزمایشی

   + مهسا ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٥
comment نظرات ()

هفتم تیر..

بابا بهمن

   + مهسا ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کلمه‌ای حتی

کاش می‌تونستم حرف بزنم.
ونلافاکسین، پیاده‌روی‌های بیهوده، خستگی، سیگار، انتظارِ بی‌پایانِ مرگ.

death waltz

   + مهسا ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هیچ‌وقت آفتابی نخواهد شد

چای‌نبات می‌خورم در فنجانِ آبیِ کمرنگ محبوبم. قلبم درد می‌کند هنوز. قلبت درد می‌کند هنوز؟ صدایم گرفته، تنها نشسته‌ام روی اولین پله‌ی سنگی خانه‌ای که پدر ساخته است. سال‌ها گذشته و دیگر بدمینتون بازی نمی‌کنند آن دخترانِ خندانِ چارخانه‌پوش. او که می آید دنیا سفید می‌شود و قلبم آنقدر تند می‌زند که انگار همه می‌دانند رازم را. پسرها هنوز بسکتبال بازی می‌کنند در کنار آن تیر کهنه‌ی چراغ‌برق. من نشسته‌ام منتظر مهتاب که از مدرسه برگردد. جوراب‌شلواری سفید پوشیده‌ام. عروسکم را مثل همیشه نشانده‌ام روی دامن و زل زده‌ام به آن سر. به آن‌جا که تو می‌آیی. می‌آیی و پارک می‌کنی زیر پنجره. من از لای در دزدکی نگاهت می‌کنم و می‌لرزم. مهتاب نمی آید اما. مهتاب دارد می‌پوسد زیر آن خاک‌های سرد و خیس. آن دست‌های استخوانیِ جوان، یخ زده زیر برف‌ها و هیچ‌کس نیست برود گل بکارد روی قبر خالی‌اش تا از قلبش باغچه‌ای بروید. هوای تورنتو برفی‌ست. هیچوقت آفتابی نخواهد شد مهتاب. و ما هیچوقت به دیدار تو نخواهیم آمد. من در تحملِ ناامیدی استادم. چای نباتم را تمام می‌کنم. «حکومت نظامی» تئودوراکیس را گذاشته‌ام روی تکرار. می‌خواهم صبحانه‌ام که تمام شد بدوم از پله‌ها بالا و بیایم پیش تو. بنشینم روی دامنت. مادر نوازش کن این دخترِ ترسیده و بی‌امید را. مادر برایم قصه‌ای بگو از روزهایی که هنوز بلند بلند می‌خندیدیم. من یواشکی می‌نوشم ته لیوانِ پدر را. بوی  سیگار و شراب و خنده می‌دهد نفس‌هایش. دراز می‌کشم زیر سقفِ امنِ بودنش و زل می‌زنم به صورتِ جدیِ مهربانش که تاس می‌ریزد و جفت شش می‌خواهد از روزگار. از میان کافه‌ها و کوچه‌پس‌کوچه‌های پشتی خیابان استقلال گم می‌شوم تا دریا. تا کشتی‌های سفید، مرغ‌های غمگین دریایی، خوراک ماهی با اسفناج و خنده‌های حل‌شده در ازدحام مردمِ خوشبخت. حلقه‌های گل می‌خریم و می‌گذاریم روی سر، موهای‌مان را تاب می‌دهیم در نسیمِ خنک انتهای تابستان. قرار می‌گذاریم به اسکندرکباب برای ناهار فردا. دیگر هرگز پسته خام نخواهم خورد که یاد تو بیفتم. یادم بیفتد که تو می آیی دراز می‌کشی و پیراهن خیست را در می‌آوری. من می‌روم روی کمرت راه بروم تا خستگی‌ات در برود. خستگی‌ام در نمی‌رود اما. سال‌هاست که چشم‌هایم درد می‌کند به راه تو. نمایش «سقراط» می‌بینم و دلم برای افلاطون می‌سوزد. در صدای آواز زن روسپی تکیه می‌دهم به صندلی و گریه‌ام می‌گیرد هنوز. هنوز نفس می‌کشم، هنوز می‌فهمم. هنوز از درد، استخوان‌هایم تیر می‌کشد. هنوز دود سیگار فوت می‌کنم توی چشم‌های خون افتاده‌ی مردمِ آشفته‌ی تقاطع رودکی و انقلاب. چای کمرنگ دوست ندارم. پشت میز فرو رفته‌ام و «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌و‌هشتم» می‌خوانم و قلبم درد می‌کند هنوز. فکر می‌کنم به موهای نرم و موج‌دار قهوه‌ای‌ت که زیر آن خاک‌های سرد و خیس خواهد پوسید. پدر فسنجان دوست نداشت. من هیچ‌وقت پیانیست نخواهم شد مهتاب. نمی‌شوم هیچ‌وقت. سیگار را ترک کرده‌ام. تدریس خصوصی می‌کنم روزهای فرد. پلاک ماشینم هم فرد است. هنوز عاشق عصرهای چهارشنبه‌ام. عاشق گاز دادن توی اتوبان تهران کرج با «سولجر آو فرچون» روی تکرار. هرروز صبح میان هارتل و دمبل‌ها گیج می‌شوم به ست‌های هشت‌تایی و دوازده‌تایی. نگاه می‌کنم به صورت رنگ‌پریده‌ام در آینه‌ها که تکرار می‌شود خط اخمم. کرم ضدآفتابم مرغوب است. من در تحملِ ناامیدی استادم. چه ماه خوبی‌ست بهمن، همه کفش‌فروشی‌ها حراج زده‌اند. بوت‌ها زیر قیمت. برف می آید فردا. ساعت نزدیک یک نیمه شب است که می‌پیچم توی میدان هفتاد‌و‌سه و می‌ایستم آن سر. همان‌جا که همیشه قرار بود تو بیایی. تو مستی و دراز می‌کشی روی چمن‌ها، سرت را می‌گذاری روی پایش. مادر سرم را بگذار روی پایت. مست نیستم اما خسته‌ام. برف می‌آید و قلبم درد می‌کند هنوز. هیچ‌وقت آفتابی نخواهد شد مهتاب. بهار خیلی دور است ­­­­و ما هیچ‌وقت به دیدار تو نخواهیم آمد. افسوس. من سیگار را ترک کرده‌ام.

   + مهسا ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 

دیشب تصمیم گرفتم تو یه بعدازظهرِ دلپذیرِ اردیبهشت بمیرم.
دیگه خیالم از همه‌چیز راحته. دیگه امیدی ندارم. آرزویی ندارم.
دیگه چیزی نمی‌خوام. دیگه نمی‌تونم. دیگه نمی‌خوام زندگی کنم.
همه‌ش فکر می‌کردم شاید هنوز امیدی باشه. امیدی باشه. امیدی باشه. اما نبود.
می‌خوام اون روزی که می‌میرم بهار باشه. صدای آوازِ پرنده‌ها بیاد. موهامو ببافم و پیراهن حریر بپوشم و رو چمنای نمناک جواهرده دراز بکشم. چشمامو ببندم و تا آخرین لحظه به صدای همهمه باد و پرنده‌ها گوش بدم.
چیزی تا اومدنِ اون روز نمونده.
اون روز که برای همیشه این همه درد رو رها کنم، به تاریکی و نیستی و بی‌خبری برم و بعد از یادها فراموش بشم.

   + مهسا ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

یک‌روز با نسیم آمدم.. یک روز با نسیم می‌روم

نمی‌دونم به چی محکومم و چرا. نمی‌دونم چه‌جوری و تا کی می‌خواد ادامه پیدا کنه. هر روز صبح از خواب بیدار می‌شم و ناامیدی‌م رو با خودم از این‌طرف به اون‌طرف می‌کشونم. شب باز با خودم برش می‌گردونم توی تخت و در سیاهی به نقطه روشن کم‌رنگی توی پنجره حیاط‌خلوت خیره می‌شم تا خوابم ببره. سردرگمم. می‌لنگم. خسته‌م. نمی‌دونم چطوری پیش برم. نمی‌دونم قدرت و انرژى این رفتن رو از کجا پیدا کنم. قبلا این‌طور بود که هرجور شده سر خودم رو گرم می‌کردم. اما یهو ول کردم. انگار که تسلیم شده باشم. یهو فرو ریختم.
حالم خوب نیست. نمی‌تونم خوب شم. نمی‌تونم خودمو خوب کنم. هیچی درست نمی‌شه و من همش منتظرم که یه دری باز شه. یکی بیاد و دستمو بگیره. همش منتظرم. همه انتظارها تبدیل به اندوه و ناامیدی می‌شن.
از فراموش شدن می‌ترسم. این‌که داری فراموش می‌شی احساس وحشتناکیه. قدرت تحمل کردنش رو ندارم. می‌بینم که چطور دوستام یکی یکی از دور و برم می‌رن. و دیگه تقریبا هیچ‌کس نمونده. فکر می‌کنم کسانی که نمی‌تونن کسی رو دوست داشته باشن دچار عقوبت الهی شده‌ن. دارن تقاص پس می‌دن. من دارم تقاص چی رو پس می‌دم؟
خسته‌م. از این‌همه گشتن و پیدا نکردن. دیگه رفتار آدما برام غیرمنتظره و شکه کننده نیست. دیگه هیچ‌چیز توی دنیا نمی‌تونه متعجبم کنه. هرچی جلوتر می‌رم به امید بهتر شدن همه‌چیز بدتر می‌شه. انگار همه تنهان... تنهان و می‌ترسن. و از هم فرار می‌کنن.. و در عین حال می‌نالن و آغوش گرمی می‌خوان. که نیست..

گلدونم که خشک شد ننداختم‌ش دور. پشت پنجره‌ست. هرروز صبح که بیدار می‌شم می‌بینمش و درد می‌کشم. وقتی برگ تازه می‌داد ذوق زده می‌شدم و احساس می‌کردم روحم تازه شده. هر روز که شاخه خشکیده‌ش رو می‌بینم قلبم فشرده می‌شه. دقیقا تو دورانی که حالم خوب بود حالش خوب بود. و حالا خشکیده. با هر روز دیدنش خودم رو عذاب می‌دم. چون من باعث خشکیدنش شدم. همون‌طور که باعث از بین رفتن تمام دوست‌داشتن‌ها و عشق‌ها و دوستی‌ها و رابطه‌هام شدم. همون‌طور که باعث شدم همه از دور و برم برن و فراموشم کنن. و خاطره‌هامو هم دور بریزن.
این‌که نتونی بنویسی درد داره. این‌که نتونی بگی درد داره. نتونی دوست داشته باشی کسی رو.
انگار همه ما توی برزخی از سیاهی و شهوت و تنهایی و گریه اسیر شده‌ایم. تا معلوم نیست کجا، تا معلوم نیست کی. ما محکومیم.

پ.ن: پاییز شده. پاییزِ سی و سه‌‌سالگی. حالِ این روزای من 

   + مهسا ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هفــتمِ تیرِ هفت‌سال بعد

بی منِ بی‌چــاره کجا بوده‌ای؟

   + مهسا ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

برای «تو»

این نوشته برای توست. این روز برای توست. تا ابد. تا  وقتی که زنده باشم. تا وقتی که این نفس بالا بیاد. برای تویی که بهم یاد دادی چطور حالم خوش باشه، چطور دوست بدارم، چطور خودم باشم. با تو فهمیدم که با تمام وجود کسی رو خواستن یعنی چی. با تمام سلول‌های تن کسی رو دوست‌داشتن یعنی چی. عاشق بودن، جون دادن برای یه آدم دیگه، با بغضش بغض کردن، با اشکش اشک ریختن، با خنده‌ش شاد‌شدن. تویی که به معنای واقعی کلمه ناجی بودی برام. «یاور همیشه مومن» بودی برام؛ تک‌تک کلمات اون ترانه بودی برام. 

تو بودی که دستمو گرفتی و از سیاهیا بیرونم کشیدی و شکوفه‌های بهاری رو نشونم دادی. با تو فهمیدم چقدر عاشق بهارم. عاشق جوونه درختا، جاده‌های خاکی، آسمون ابی با ابرای پنبه‌ایش. عاشق قنات، آلبالو و بارون.. حسی که با هیچ‌کس تجربه‌ش نکردم. هیچ‌وقت. و نه حتی پس از این. با تو یاد گرفتم که چطور با ساده‌ترین چیزا می‌شه خوشحال بود.
مگه می‌شه بهار شه و من به یاد تو نیفتم؟ مگه می‌شه هنوز دلم دل‌نگرونت نباشه؟ مگه نگفتی «اگه یه‌روز مُردم و یه دستم از خاک بیرون موند، اون زمان هم بدون که دوستت دارم و نگرانتم».. مگه می‌شه یادم بره؟
بدی‌هاتو پاک کردم و خوبی‌هاتو مثل یه کوله‌بار سنگین رو دوشم می‌کشونم. می‌شینم و غصه‌ می‌خورم. تو خیالم چشم‌هاتو تصور می‌کنم که نکنه گود افتاده باشه. نکنه که دستات بلرزه. نکنه که بغضت بترکه. نکنه یه وقتی برسه که منو بخوای و من نباشم....
خودم این‌جام؛ روحم اون‌جاست. اون‌جا، اون ته. کنار ریل قطار. روی همون سنگ سیاه که شاید هنوز اومدنِ ما رو انتظار می‌کشه. روحم اون‌جاست. تکیه داده به نرده‌ها و سیگار می‌گیرونه.
این نوشته برای توست. با این‌که هرگز نخواهی خوند. برای این بیست‌و‌هشتمِ اسفند. برای تمامِ این هشت سال. برای همه اون چیزایی که با تو درباره خودم یادگرفتم. برای هدیه‌ای که خدا با تو بهم داد. برای این‌که آرزوی «دوست داشتن» رو با خودم به گور نمی‌برم.
برای این‌که بدونی، تا آخرین لحظه‌ی زنده بودنم، مدیونِ توام.
این آهنگ همه‌ی اون چیزیه که می‌خواستم با این چند خط بهت بگم.

 

   + مهسا ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()

roses are not red, roses are not red, roses are not red

این روزا حرف زیادی برای گفتن به کسی ندارم. صبح‌ها نمی‌تونم راحت از خواب بیدار بشم و دوست دارم تا ابد سرمو توی بالش فرو کنم و هروقت چشمامو باز می‌کنم اتاق تاریک باشه. ولی باید بلند شم و بزنم بیرون. مدام به خودم می‌گم باید ورزش کنم، دوش بگیرم، آرایش کنم، مرتب لباس بپوشم و به فکر بردن ماشین به کارواش باشم. چون یه زن خصوصا توی سن و سال من باید مرتب و خوش‌پوش باشه و یا شاید باید کمی بیشتر آرایش کنه تا اعتماد به‌نفسش بیشتر شه. اما اتفاقی که این روزها می‌فته اینه که هرروز دیر می‌رسم سر کار، حوصله ورزش ندارم. اولین لباسی که دم دستم هست برمی‌دارم و می‌پوشم. آرایشم یه کرم ضدآفتاب و یه رژ کم‌رنگه و موهامو بی‌حوصله پشت سرم می‌بندم. انگار مغزم هنگ کرده و نمی‌تونم روی هیچ چیزی تمرکز کنم. هرجا  هستم مجبورم باشم. بودنم هیچ‌جا به دلخواه و اختیار خودم نیست. فقط می‌خوام خودمو برسونم خونه و روی تختم دراز بکشم و پتو رو بکشم روی سرم. بالشمو تو بغل بگیرم و تو تاریکی بخوابم و هیچ صدایی نشنوم. نه صدای تلویزیون. نه شسته‌شدن ظرف‌ها. نه صدای مادر و برادرم. نه صدای مارال که مدام با تلفن در حال حرف‌زدن با حمیده. بقیه مدت یا داره با مامان زبان کار می‌کنه، یا توی آشپزخونه مشغول وراجی و سالاد درست کردنه، یا داره آرایش می‌کنه که بره بیرون. من حتی حوصله بلند شدن و کشیدن پرده اتاق رو ندارم. مث یه تیکه گوشت افتاده‌م روی تخت.این روزا همش از هجوم افکارم فرار می‌کنم. ترجیح می‌دم ذهنم خالی باشه. دلم نمی‌خواد هیچ‌چیز و هیچ‌کسی رو به یاد بیارم. امروز صبح پنج‌شنبه‌ست و دو روز تعطیل رو در پیشه. دو مسافرت دعوت شده بودم که هیچ‌کدوم رو نرفتم. یزد و شمال. هفته پیش دماوند. یه مهمونی. اما هرچی فکر کردم دیدن نه قدرت تحمل کردن آدمای دیگه رو دارم و نه حوصله حتی یک کلمه حرف زدن. در واقع هیچ انرژی ندارم. دوش گرفتن برام شده سخت‌ترین کار دنیا. همه کارها رو به بعد و بعد و بعد موکول می‌کنم. الان خسته‌ام. یه وقت دیگه. الان نمی‌تونم باهاش حرف بزنم، یه وقت دیگه. نمی‌تونم حتی جواب تلفن بدم. می‌خوام بخوابم فقط. چقدر سخته برای خوشایند این و اون زندگی کردن. لباس پوشیدن و بیرون رفتن، خندیدن. حرف‌زدن. خرید‌کردن. من خسته‌م. خیلی خسته‌م. می‌خوام مدت زیادی تنها باشم. بخوابم. خفه‌خون بگیرم. با ناامیدی به خدا فکر می‌کنم. به اون قدرت برتری که  منو احاطه کرده و من ازش بیزارم. چون همه چیزای عزیز زندگیمو ازم گرفت و هیچ‌وقت صدای ناله و زاری و درخواست منو نشنید. اما الان دلم می‌خواست که بود و در آغوشم می‌گرفت.  همه‌چیز مسخره‌ست. مفهوم خدا، شادی، خانواده، رفاقت، عشق و لذت. هیچ‌کدوم برام وجود خارجی نداره. همشون کلماتی‌ن که به گه کشیده شده‌ن و خاکستری‌ان. در من چیزی تغییر کرده که نمی‌دونم چیه.  تغییر دردناکی که داره مغزمو می‌پوسونه. همه‌چیز بیهوده‌ست. همه‌چیز بیهوده‌ست. همه‌چیز بیهوده‌ست. من از این‌همه بیهودگی می‌ترسم. از آدمای دور و برم که مدام دورتر و دورتر می‌شن. از خاطره‌های متعفن و چهره آدمایی که در گذر زمان تغییر کرده و به شکل هولناکی در‌اومده. از قاب عکس‌ها. از آلبوم‌ها. کتاب‌ها. آهنگ‌ها. از دفترخاطرات. از آدم‌هایی که می‌شناختم. دوست داشتم. حتی از پدرم. از همه چیز می‌ترسم.
دیشب خواب دیدم که توی تاریکی شب رفته‌ام در خونه یکی که می‌شناختم. می‌کوبیدم به در و ازش می‌خواستم راهم بده تو. در حیاط باز شد و دوتا سگ وحشی خیز برداشتند به طرفم. یکی‌شون دست راستم رو گرفت و یکی‌شون گردنم. فرو رفتن دندون‌های تیزشون رو تو گوشت بدنم حس می‌کردم. ازم خون می‌ریخت و اونا دندون‌هاشونو محکم‌تر فشار می‌دادند. اما دردی نبود. چشمام سیاهی می‌رفت. دوستم اومد بیرون و سگ‌ها رو از من جدا کرد. روی زمین افتاده بودم و خون بالا می‌آوردم. دندون‌هام با خون‌ها می‌ریخت روی زمین. دوستم کنارم نشسته بود و به‌من نگاه می‌کرد. من گریه می‌کردم و مدام می‌گفتم: چیزی‌م نیست. فقط کمکم کن. باید به من کمک کنی. من گم شده‌م. چه‌جوری برگردم. چه‌جوری برگردم. بعد انگار دوباره خوابی که فردای مرگ پدرم دیده بودم تکرار شد. توی حیاط بی‌رنگ بیمارستانی که هرگز ندیدم. منو در آغوش گرفت و سرم رو به سینه‌اش چسبوند و گفت: مهسا چرا نیومدی؟ چرا نیومدی پیشم؟ مهسا. چرا نیومدی پیشم؟ صداش توی سرم می‌پیچید و به مرثیه تبدیل می‌شد که انگار زنانی در دوردست می‌خوندند و باد همهمه‌ای از اون صدا رو به گوش من می‌رسوند. من سرمو چسبونده بودم به سینه‌ش و مدام به این فکر می‌کردم که کاش دستشو که دورم حلقه کرده باز نکنه از هم. کاش باز نکنه.
صبح با سردرد بیدار شدم. نمی‌دونم از کی چیزی نخورده‌م. این‌جا تنها نشسته‌م و به کفترچاهیایی که خودشونو از پشت شیشه می‌مالن به پنجره و گاهی بغ‌بغ‌بغویی می‌کنن نگاه می‌کنم. تو صندلی فرو رفته‌م و به تختم فکر می‌کنم. حالم خوب نیست. باید بنویسم. باید عق بزنم. باید از درد فریاد بکشم. باید خودزنی کنم. باید سرمو بکوبم توی در و دیوار. من این رو نمی‌خواستم. من این رو نمی‌خواستم. من این رو نمی‌خواستم.
من می‌ترسم. می‌ترسم. خیلی می‌ترسم.

   + مهسا ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱
comment نظرات ()

For every single memory

 

- بارون با شدت می‌خوره رو شیشه و برگا رو که چسبیده بهش آروم آروم سُر می‌ده پایین. گوشی دستمه و کلماتی که می‌شنوم مثل چاقو قلبمو پاره می‌کنن. پشت سرِ هم. قلبم چاقو چاقو می‌شه. نمیفهمم‌شون. فقط تند تند فرو می‌دم جمله‌ها رو تا بعد از تموم شدنِ تلفن نشخوار کنم. رسیده‌م ته سهروردی. ناخودآگاه می‌پیچم سمت چپ و می‌زنم کنار. تکیه می‌دم به صندلی و انگار که چیز غریب و  وحشتناکی دیده باشم زل می‌زنم به چیزی تو چراغای بزرگراهِ روبروم. برف پاک‌کن غمگینانه می‌ره و برمی‌گرده. زیرش پر شده از برگای خیس. می‌لرزم. دستام یخ‌زده. بخاری رو میارم رو سه. بادِ داغ می‌خوره تو صورتم. اشکام تند تند می‌ریزه پایین. آرون تو پس‌زمینه اشکا مرثیه می‌خونه. چشمامو می‌بندم و  ضجه می‌زنم. دیگه هیچ تسکینی برای هیچ دردی نیست. خدا از توی سیاهیا بهم دهن‌کجی می‌کنه.

- یقه‌‌مو می‌دم بالا و از سر خیابون چارم می‌پیچم تو. قدم‌هامو بلند برمی‌دارم. خیلی بلند. تو هرقدم سبک‌تر و سبک‌تر می‌شم. حس می‌کنم رو هوا شناورم. سر می‌خورم رو به جلو و می‌پیچم تو اون کوچه خاکی. حتی لازم نیست پرده رو بزنم کنار و با وحشت از زیر شاخه‌های تاکِ تنیده در سقفِ مشبکِ چوبی حیاط بگذرم. از بالای دیوار مثلِ یه تیکه ابرِ کوچیک و خاکستری رد می‌شم،  از پله‌ها عبور می‌کنم و پایینتر می‌رم. همه‌چیز مثل همیشه ست. مثلِ همیشه. رو آخرین پله می‌شینم و بی‌صدا گریه می‌کنم.

- یه صحنه ترسناکی هست که از اون روز ناخودآگاه با جزئیات میاد تو ذهنم. تو مُرده‌ای. من اومده‌م تو مراسم خاک‌سپاریت. داره تگرگ میاد. همه لباسا و چترا سیاهه. من با مارال و حمیدم. می‌دوم به سمت اون چاله. همه‌چیز مثلِ اون روزه که می‌خواستن بابا رو خاک کنن. من نمی‌خواستم بذارم. اما نمی‌تونستم. دست و پاهام جون نداشت. فقط مات و مبهوت زل زده بودم بهش. الان ولی جیغ می‌کشم. از ته دلم. نمی‌خوام بذارم. می‌گم می‌خوام باهاش حرف بزنم. توروخدا بذارین باهاش حرف بزنم. فرار می‌کنم می‌دوم به سمت تو. تو خوابیده‌ای. هرچی تکونت می‌دم صدای من رو نمی‌شنوی. حرف نمی‌زنی. تو مُرده‌ای. اون چاله سیاه و عمیقه. انگار ته نداره. ترس‌ناکه. من گریه می‌کنم. جیغ می‌زنم. التماس می‌کنم. همه‌چیز در سیاهی فرو می‌ره.

- شیب و سرعت تردمیل رو زیاد می‌کنم و شروع می‌کنم به دویدن. صداها و آوازها و خنده‌ها توی سرم می‌پیچن و چرخ می‌خورن و رنگ پس می‌دن. تصویر تار و رنگ‌پریده ای از خودم تو آیینه‌ی روبرو می‌بینم. تصویری رقت‌انگیز و شکسته. دو نفر از دو طرفم با صدای بلند با هم حرف می‌زنن و می‌خندن. دلم می‌خواد همون‌جا روی زمین دراز بکشم. پاهامو جمع کنم توی تنم و بلند بلند زار بزنم.

- تصاویری هستن که شاید تا ابد دست‌نخورده و شفاف توی ذهن آدم باقی بمونن. حتی اگر سال‌ها هم بگذره خدشه‌دار نمی‌شن. تصاویری فارغ از دنیای دور‌و‌بر. مستقل. بدونِ نیاز به هیچ صدایی. یه شبی هست؛ یه شبِ زمستونیِ سرد. سوار تاکسی می‌ریم به سمتِ خونه. مهتابیه آسمون. قلبم خیلی درد می‌کنه. ستّار داره «زندونِ دلتنگی» رو می‌خونه. اون شب تا ابد در من ادامه داره. یه عصرِ بهاری هست کنار رودخونهِ آجین‌‌دوجین. آتیش درست کرده‌ایم و سیخای جگر گذاشته‌ایم روش. یهو بارونِ تندی می‌گیره و یه عالم شکوفه با خودش از رو درختا می‌ریزه رو سرمون. یه ظهرِ دلگیرِ تابستونه. نشسته‌ایم رو کاپوتِ ماشین و زل زده‌ایم به درختای بید که شاخه‌هاشون تو نسیم می‌رقصن. یه شبِ سرد بارونیِ پاییزه. از مترو می‌دوم به سمت بیرون. تو با چتر و ساک بزرگی بر دوشت ایستاده‌ای اون‌جا منتظر. تو تا ابد با اون چترِ سیاهِ بزرگ بیرونِ زندگیِ من ایستاده‌ای. منتظر. منتظرِ چیزی که هرگز اتفاق نمی افته.

 شاید هم اشتباه می‌کنم. شاید این منم که همیشه منتظر بوده‌م. با این‌که این‌طور به نظر نمی‌رسید. با این‌که با  بی‌زاری و جنون رفتم و دیگه هرگز پشت سرم رو نگاه نکردم. اما شاید، کسی در من هنوز منتظر مونده. منتظر کسی در تو که شاید امید دارم هنوز، بر‌می‌گرده. برمی‌گرده و به این کابوس بلند و سیاه و آشفته پایان می‌ده. شاید هنوز کسی غمگینانه در من انتظار می‌کشه. با یه چتر سیاه بزرگ زیر بارون می‌لرزه. شاید هنوز کسی در من هر شب پیاده راه می‌فته و می‌ره اون ته، کنارِ ریل قطار، روبروی ردیفِ سپیدارا می‌شینه رو همون سنگِ سیاه، سیگار می‌کشه و ته سیگارا رو با ناامیدی پرت می‌کنه سمتِ نرده‌ها. و هر چند دقیقه یکبار برمی‌گرده و به عقب نگاه می‌کنه. هنوز Jesus to a child  داره تکرار می‌شه و تکرار می‌شه و تکرار می‌شه.

واقعیت، هیچ کدومِ این‌ها نیست. واقعیت با باد رفته. تو رفته‌ای. من دیگه حتی به عکس‌هامون هم نگاه نمی‌کنم. من تو رو مثل یه تیکه پارچه کهنه و روغنی از زندگی‌م کنده‌م و دور انداخته‌ام. چیزای دیگه‌ای وصله زده‌م به تنم. چیزایی که دیگه هیچ ربطی به گذشته نداره. دیگه به اون شهر حتی پا نمی‌ذارم. هرچیزی که منو بیاد اون روزها بندازه با وحشت از خودم دور می‌کنم. از دیدن شماره‌های ناشناس آشفته می‌شم و می‌ترسم. ازهرچیزی و هرکسی که تورو بیاد بیاره دل کنده‌م. همه چیز با باد رفته. تو، حتی خاطره‌های خاکستری و پوسیده‌مون. همه چیز.
اما، انگارهنوز کسی غمگینانه در من انتظار می‌کشه. با یه چتر سیاه بزرگ زیر بارون می‌لرزه. تکیه داده به دیوارای سیمانیِ سیاهِ اون کوچه خاکی. هنوز، و نمی‌دونم تا کی. و زل زده به انتها، اون‌جا که تو، از خم کوچه بپیچی و از روی چاله‌های آب بپری و هی نزدیک‌تر بشی. جنینی بشی در رحم من، تا تورو دوباره و دوباره و دوباره به دنیا بیارم. به دنیا بیارم و محکم در آغوش بگیرم تا دیگه هیچ‌چیز و هیچ‌کس نتونه از من دورت کنه. تا دیگه هیچ رنجی نکشی.

 تو رفته‌‌ای. من رفته‌ام. اما کسی هنوز، این‌جا منتظر مونده.

 

 

 

   + مهسا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱
comment نظرات ()

I give in, I give in

چهارمین روز پاییزه. و چهارمین روز کار من در محل جدید.
این‌جا رو دوست دارم. میزم کنار پنجره‌ست و یک تکه از آسمون رو برای خودم دارم. کافیه به صندلی‌م تکیه بدم، توش فرو برم و اونوقت بتونم آسمون آبی و گاهی عبور ابرها و بعدتر، بارون و برف رو تماشا کنم. این برام خیلی زیاده. این‌جا یه خانوم مهربون با چشمای روشنِ درشت، برام چای لیوانی پررنگ و خوش‌طعم میاره. همه باهام مهربونن و به اسم کوچیک صدام می‌کنن. اصلا از در و دیوارش برام انرژی مثبت می‌باره. هیچ چیزش بهم استرس نمی‌ده. یه گلدون خیلی قشنگ خریده‌م که هرروز صبح با دیدنش کیف می‌کنم. کلی وسایل نو برای خودم دارم. هر صبح می‌رم باشگاه و بعد میام شرکت. همه‌چی خوبه. خوبم. خیلی خوبم. دوست دارم همین‌طور خوب باقی بمونم. آرزومه.
همه چیز سریع‌تر از اون‌چه فکر می‌کردم اتفاق افتاد. در اوجِ بد بودنِ حالم تصمیم گرفتم استعفا بدم. تنها رفتم سفر. ساعت‌ها نشستم و زل زدم به دریا. ساعت‌ها و روزها این‌کارو تکرار کردم. بعد برگشتم و ناگهان همه چیز بهتر شد.
خوشحالم که دیگه اون آدما رو نمی‌بینم. خوشحالم که استعفا دادم. که بالاخره خودمو ازون زندگی و ازون آدما و ازون کاری که داشت مثل خوره روحمو می‌خورد خلاص کردم. سخت و ناممکن بنظر می‌رسید. ولی الان همه‌چیز بهتره. از این‌همه خوب‌بودنم می‌ترسم حتی. یعنی باورم نمی‌شه. با این‌که دیگه قرصامو نمی‌خورم. باورم نمی‌شه که این‌همه روز پشت سر هم خوب بوده‌م.
تنهام؛ ولی مهم نیست. فعلا از فضاهای مجازی بریده‌م. این‌جوری راحت‌ترم انگار. همین چندتا آدم واقعی که دور و برم هستن برام کافی‌ن. برای خوشحال بودنم...هنوز خیلی چیزا خرابن. ولی من درستشون می‌کنم. الان و در این لحظه و این روزا، ایمان دارم که همه چیز بهتر می‌شه. آره ایمان دارم.

پ.ن: با این آهنگ این‌روزا زندگی می‌کنم.

   + مهسا ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

خالی و خواب‌آلود

چند روزه حس بد و دردناکی زیر بغل سمت راستم دارم.
امروز صبح بیشتر بود.دوسال پیش توده‌های ملتهبی تو ماموگرافی دیده شده بود که بهم گفتن سیگار و قهوه و حرص و جوش ممنوع. اما من هیچ‌کدومو رعایت نکردم. دوباره همون دردا برگشته‌ن. خیلی بیشتر. ولی همش سعی می‌کنم بهشون فکر نکنم. می‌دونم یه چیزیم هست ولی بطرز لجبازانه‌ای نمی‌خوام برم دکتر.
همون‌طور که گیج و خواب‌آلود موهامو شونه می‌کردم به این فکر کردم که اگر برم دکتر و بگه سرطان سینه داری و فوری باید شیمی درمانی رو شروع کنی، چه کار می‌کنم؟..بدون ذره‌ای تامل فکر کردم که امکان نداره قبول کنم. به هیچ‌کس نمی‌گم و نمی‌خوام هیچ درمانی صورت بگیره. می‌شینم منتظر مرگ. هرچقدرم وقت کم باشه مهم نیست. هرچقدرم درد داشته باشه حتی.
یادم افتاد دوسال پیش تو اون مدت که منتظر جواب ماموگرافی بودم چه جهنمی رو گذروندم. مث سگ ترسیده بودم. یاد دوست مادرم افتادم که بعد از اینکه فهمید سرطان سینه داره، چهار ماه بعد مُرد. نمی‌خوام یه تصویر زرد و درهم شکسته و بدون مو ازم بجا بمونه.
 بعد ناخودآگاه نشستم روی تخت و وارفتم...پس چرا الان برام مهم نیست؟ چرا؟ بعد از مرگ من چه اتفاقی می‌فته؟ مامان اینا چی می‌شن؟ کی باید مراقبشون باشه اگه من نباشم؟ برس تو دستم خشک شده بود.
دلم برای خودم سوخت. که حتی برای مُردن هم باید نگران باشم..حتی نمی‌تونم با خیال راحت بمیرم.
اومدم بیرون و تمام راه این فکر ولم نمی‌کرد.
ترسیدم. امروز صبح خیلی ترسیدم. نه از مُردن. از اینکه هیچ میلی به زندگی ندارم. ازینکه ترجیح میدم بمیرم.اینکه از مرگ نمی‌ترسم. هیچی امیدوارم نمی‌کنه به زندگی و آدم‌ها. از این‌که هیچکی نیست که بخاطرش دلم بخواد زنده بمونم. عوضش فکر کردم به کارایی که تو اون مدت کوتاه می‌کنم...زندگیم چه تغییری میکنه. شاید، می‌شینم و آدمایی که دوستشون دارم رو تماشا می‌کنم شاید. نمی‌دونم.

ترسناک بود.. این‌همه پوچی و بی تفاوتی ترسناک بود.
خیلی خالی‌ام. خیلی.
هیچوقت این‌قدر خالی نبوده‌ام.

   + مهسا ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

کاش می‌شد این‌ها رو با دستخط خودم می‌نوشتم

هنوز وقتی دلم تنگ می‌شه برا آدما می‌رم دست‌خطشون رو پیدا می‌کنم و مث دیوونه‌ها زل می‌زنم بهش.
آدما تو دست‌خطشون نمودی کامل دارن. از رو دست‌خطشون می‌تونم بفهمم چه جوری‌ان. شاد و سرخوش و رهان یا تودار و آروم و جدی. احمق و کوتاه‌بین و بی‌سوادن یا بلندنظر و باهوش و مهربون. همیشه این‌طوری بودم. از قدیم. اون موقع‌ها حتی بنظرم آدمایی که با خودکار یا روان‌نویس مشکی می‌نوشتن خیلی خاص بودن نسبت به بقیه که با آبی. واقعن فرق می‌کردن..جذب می‌شدم بهشون. کلن خودکار آبی عصبی‌م می‌کرد.
شاید برا اینه که یه صندوقچه قفل‌دار فلزی دارم پر از نامه‌های کاغذی و گلبرگای خشک‌شده‌ی لابلاشون، پر از جمله‌ها و دست‌نوشته‌های کوتاه از آدمایی که تو همه این سال‌ها بنوعی دلبسته‌شون بوده‌ام و خلاصه یه جوری ازشون کش رفته‌ام یا از دفترشون کنده‌ام و نگه داشته‌ام.
برای این روزگار که دیگه کسی نامه کاغذی نمی‌نویسه...
قبل از عید که رضا گفت بیا برای سارا هدیه بفرستیم، اولین چیزی که به ذهنم رسید نامه بود. از نشر چشمه که برگشتیم با دیوان سعدی،امیرکبیر ناظری، انگشتر، تسبیح سفید سنگی و کلی کتاب شعر، رفتم یه کاغذ کاهی پیدا کردم و شروع کردم به نوشتن...هرچی تو اون لحظه به ذهنم می‌رسید می‌نوشتم.. با شور و ولع.. شاید فقط سارا بود که می‌فهمید...مث قدیما. یه عکس از خودم، عکس کاغذی، با کمی گل خشک شده گذاشتم لای کتاب. همون حسا زنده شدند دوباره.
گاه‌به‌گاه می‌شینم پای صندوقچه فلزی که بابا بهم داده بود. درشو باز می‌کنم و به جهان قشنگِ توش خیره می‌شم. جهانی در گذشته. جهانی در ذهنم از آدمایی که دوستشون دارم. از هرکسی که عزیزه برام چیزی هست. این عادت به صندوقچه اسرار داشتن از بچگی در من بود. فقط شکل صندوقچه‌ام هی عوض می‌شد. بابا می‌گفت هردختری باید یه جعبه یا کمد قفل‌دار داشته باشه. هرکسی یه حریم شخصی داره فقط برای خودش..
تمام نامه‌های دوران نوجوونیم از دوستان نزدیکم، دفترچه شعر هجده‌سالگی مادرم که پر از شعرای فروغه و با روان‌نویس سبز، و اولش این‌طور شروع می‌شه: کاش چون پاییز بودم..، نامه چند پسری که در جوانی به من عاشق بودند و به شکل خنده‌داری نامه‌ها رو بهم می‌رسوندند..سررسیدها و دفترهای سیاه شده با نوشته‌هام در طول سال‌های طولانی. زمانی که نه اینترنت بود و نه وبلاگ... دست‌خطم جاهایی ریزه و جاهایی درشت. یه جا کلافه و عصبی و تو هم توهم، یه جاهایی شسته رفته و خوشحال و مرتب.. و همه‌جا با رنگ مشکی..یه جاهایی داشته‌م گریه میکرده‌ام و اشکام چکیده رو دفتر و نتونسته‌ام بنویسم و جای قطره اشکه خالی مونده. کلی عکس کاغذی، دفتر خاطرات کودکیم. نامه‌هایی که با دست‌خط کودکانه و مداد سیاه و قرمز برای بابا نوشته‌م. چه برای ابراز عشق چه بیان ندامت از اشتباهاتم.. نامه‌نگاری‌های عاشقانه‌ام با عشق‌های دخترونه نوجوونیم، با مهتاب، سارا، نجمه...  مفاتیح جیبی پدرم که اولش با دستخط خودش نوشته: «عاقبت خاک گل کوزه‌گران خواهی شد» عینکش، کمربندش،...و خیلی چیزای دیگه... وقتی می‌شینم پاش گذشت زمان رو نمی‌فهمم..
افسوس که چند سالیه دیگه چیزی به صندوقچه اضافه نکرده‌ام. نمی‌دونم چرا. شاید چون دیگه خیلی کسی رو دوست ندارم. شاید دیگه برام مهم نیست. شاید دیگه واقعن اونقدر که باید چیزی ارزشش رو نداره. همون‌هایی که خاطره‌ای ازشون این‌جا هست، رفته‌ن و دیگه پشت سرشون رو نگاه نکرده‌ان. شاید ناامیدی، شاید عبور از مرز سی سالگی..نمی‌دونم.
افسوس که دیگه کلمات سرد و خشک و بی‌احساس تایپ می‌شن و تموم می‌شن. با اسپیس و نیم‌اسپیس. با فونت طاهما و بی نازنین. دیگه سال‌هاست منتظر نامه از کسی نیستم. همون طور که شما واقعن نمی‌تونید بفهمید  چه حسی در این نوشته نهفته بود. کاش می‌شد این‌ها رو با دستخط خودم می‌نوشتم.

   + مهسا ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

قصه آدمای کوچه‌ی سازگار

بعد از سال‌ها پامو گذاشتم تو اون پارکینگ. و بعد اون حیاطِ جنوبی.جایی که در و دیوار و کفش بوی بابا رو می‌داد. دست و پاهام شُل شده بود. تکیه دادم به دیوار و نشستم رو زمین. با چشمام همه‌جا رو می‌بلعیدم. نگام افتاد رو حوض دوطبقه سفید و آبیِ وسط باغچه. از روزی که با بابا سوار پیکانش شدیم و رفتیم اون حوض و نهال‌ها رو خریدیم، 26 سال گذشته بود. یادم اومد که اون‌روز بابا منو گرفت تو بغلش و گفت کدوم قشنگه؟ من با دهن باز و چشمای حیرت‌زده زل زده بودم به بالای فرشته سفید بالای حوض که یه پرنده تو دست راستش بود، از دهن پرنده آب می‌ریخت تو ظرفِ دست چپش...نهال خریدیم. گردو، آلبالو، شاتوت. یه درختچه یاس. بابا کاشتش کنار دیوار. کارم هرروز عصر این شده بود که بشینم زل بزنم به فرشته‌هه.

تکیه دادم به دیوار و برگشتم.. خودمو دیدم. با اون دوچرخه فسقلی که بابا یه کمکی‌شو باز کرده بود دور پارکینگ می‌چرخیدم و از خوشی داد می‌زدم. بابا رو دیدم که داره تو بالکن ماهی سفید کباب می‌کنه. مارال رو که پاهای کوچولوشو آویزون کرده از لای نرده‌ها و داره سعی می‌کنه دمپایی‌شو نشونه‌گیری کنه رو سر من. مسعود رو که منو بغل کرده و گذاشته رو شونه‌هاش تا دستم به پاهای مارال برسه...صدای بلند خنده‌هاش..
خودم رو که دراز کشیده‌‌م رو زمین، لب چاه تو پارکینگ و زل زده‌م به مورچه‌های درشتی که به سرعت می‌رن و میان. بابا سیگارش گوشه لبشه و تخمای آفتابگردونو که از تو باغچه آورده می‌ریزه کنار مورچه‌ها و می‌گه:حواست باشه لگدشون نکنی. اون روزو می‌بینم که دوتایی قایم شده‌ایم پشت ستون و با کِیف بچه‌گربه‌ها رو نگا میک‌نیم که حالا با ترس و لرز اومده‌ن جلو و زبون می‌زنن تو بشقابی که شیر ریخته‌یم توش براشون، ..
خودمو مارالو می‌بینم که رفته‌یم بالا از دوچرخه من، که از شاخه‌های درخت توی حیاط انسی خانوم انجیر سیاه بکنیم.
باز می‌چرخم و نگا می‌کنم به حیاط. چطوری می‌شه اون روزا رو برگردوند؟ درختای تو باغچه پیر و غمگینن... به در چوبی پارکینگ خیره می‌مونم که... هنوز ایمان دارم هر لحظه بابا بازش می‌کنه و با همون اخم همیشگی و لبخند روی لبش میاد تو... که فرش رو پهن می‌کنه و شروع می‌کنه به شستن و آواز خوندن.
انگار نه انگار که سالای سال گذشته. دیگه نه مهتاب هست، نه مژگان که همیشه در حالِ طناب زدن بود، نه مسعود که یه لنگه‌پا وایسه و در حالی که سیگار می‌کشه و سیبیلاشو می‌جوه با بابا حرف بزنه. نه بابا...

هیشکی منو نشناخت... همسایه‌های اون کوچه بن بستِ توی میدونِ 73 وقتی فهمیدن این دخترِ کم حرف رنگ‌پریده‌ی قد بلند، همون مهسای موفرفریِ همیشه بستنی‌قیفی‌به‌دسته، چشماشون پر اشک شد و محکم تو بغلشون فشارم دادن...مدام تکرار می‌کردن، پدرت مَرد بی‌نظیری بود، بهمن خان بی‌همتا بود. یا: چقدر شبیهشی، یا: این تویی؟ مگه می‌شه؟ عمو فریدون می‌گفت: تو این دوروز باورم نمیشد تو مهسایی. ولی وقتی کنار ماشین وایساده بودی و بغض کرده بودی، دیدم چشمات همون چشمای مهسای کوچیک خودمونه.
دلم وحیدو می‌خواست. که باز یه بند تو کوچه بدویم و با هم یکی بدو کنیم. دلم بیتا و بهاره و سمیرا رو می‌خواست..که بشینیم به خاله بازی...دلم مسعود و شهاب و پرویز و بهنام رو میخواست..مهتابِ خودم رو، همون دختر خندون و سر زنده و شاد، که بت تمام زندگیم بود...نه این زن در خود شکسته‌ای که فقط یه مشت استخون بود و کمی پوست....مریم رو با همون موهای بلند بور که می‌ریخت جلوشو و توی آفتاب می‌نشست به شونه کردن...نه این زن غمگینِ مو‌کوتاه...دلم همه اون صبحای جمعه شاد .. همه اون کودکی‌های پراز آفتاب و همهمه و رنگ و نور رو می‌خواست..
همه اون آدما رو همون‌جور که بودن.. نه این‌طور پیر و در هم شکسته و غمگین..تراژدی بزرگی بود..قصه آدمای کوچه‌ی سازگار...قصه مرگ آدمی که منو دوباره به همه اون روزا برگردوند..قصه‌ی همیشگیِ بابا..

   + مهسا ; ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

خیلی وقته یاد گرفته‌‌م از دردها حرف نزنم. خیلی وقته یاد گرفته‌م بغضمو فرو بدم. عادت کرده‌م تو تاریکی شب، سرمو تو بالش فرو کنم و زار بزنم. اون دخترکِ لرزون و گریون، پشت این صورتکِ سرد و چشمای یخزده، انگار خیلی وقته کز کرده و مُرده. دیگه تکون نمی‌خوره حتی.
دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. دیگه بدتری وجود نداره.
پریشب با خودم قرار گذاشتم، وقتِ دلتنگی و بی‌قراری ساز بزنم. کلِ دیروز پشت پیانو نشسته بودم.
کلمه‌ای ندارم. دیگه هیچ کلمه‌ای برای نوشتن ندارم. من، یه بغض فروخورده‌م. آدمی که تو خودش مُرده.


   + مهسا ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد